دلم دیگر طاقت ندارد ، دیگر با من همراهی نمی کند و آتش به جانم می زنم
من برای تو این چنین می سوزم و از مردم فرار می کنم و برای تو اینچنین می خوانم:
تو که نمی دانی شوق دیدارت صبح تا عصر و شب تا صبح چقدر مرا خون به دل می کند
بس است دیگر چقدر تنها باشیم خودت بیا آخر ، تا کی به مانند ماه و آفتاب از هم جدا باشیم
تو که نمی دانی شوق دیدارت صبح تا عصر و شب تا صبح آتش به جانم می زنم
بس است دیگر چقدر تهها باشیم خودت بیا دیگر ،تا کی به مانند ماه آفتاب از هم جدا باشیم