شب از جنگل شعله ها می گذشت
حریق خزان بود و تاراج باد.
من آهسته.در دود شب رو نهفتم
و در گوش برگی که خاموش خاموش می سوخت
گفتم:
مسوز این چنین گرم در خود مسوز
مپیچ این چنین تلخ بر خود مپیچ
که گر دست بیداد تقدیر کور
تو را می دواند به دنبال باد
مرا می دواند به دنبال هیچ!
نا شکری نعمت کردم و اکنون سزاوار معصیتم
آری این چنین است روزگار
عزیز لحظه ای صدایم را بشنو که میگویم آی آدمها مرا دریابید اکنون که هستم نه آن دم که خورشید طلوع می کند و من نیستم
با من در ارتباط باش
امضا یک دوست