تبليغاتX
آواز مهر
بي سكوت و بي فرياد ، حرفها هم تو خالي اند -م...-

  دیوید پدرسون در تاریخ 11 دسامبر 1924در ایالت آریزونا آمریکا در شهر بسیار کوچک  دیویس تون در خانواده ی خشک مذهب به دنیا آمد پدرش کشیش کلیسای مایک  در همان شهر و مادرش خیاط بود دیوید تمام مراحل درسی را در همان ایالت گذارند در سال 1949در سن 25 سالگی با دختری به نام کالین جفرسون ازدواج کرد. دیوید در سال 1950 به کشور انگلستان سفر کرده و در دانشگاه کمبریج این کشور به تحصیل در رشته ی ادبیات شرق پرداخت او در سال 1968 در این  دانشگاه موفق به اخذ درجه دکتری در آن رشته شد در سال 1970 به آمریکا بازگشت و به مطالعه درباره ی ادیان پرداخت . او در سال 1973 با چاپ کتابی به نام مسیحیت در دام شیطان که در آن به تندی به افکار حاکم بر دنیای مسیحیت  در آن زمان تاخته بود  به زندان افتاد و تا سال 1975 در زندان به سر برد پس از آزادی به آسیا و به کشور چین سفر کرد درسال 1976  فرزند ارشد او به نام مایک در آمریکا به دست افراطیون مسیحی به قتل رسید دیوید بلا فاصله به آمریکا بازگشت و یک ماه بعد همسرش نیز از او جدا شد و پس از جدایی از همسرش همراه با تنها دخترش به چین بازگشت .او در سال 1977هم زمان با آشوب در ایران به ایران سفر کرده و در همان سال در شهر اصفهان سکنی گزید در سال 1979 پس از پیروزی انقلاب ایران به عربستان سفر کرده  و در آنجا  به دین مبین اسلام گروید پس از او و در پی او دختر جوانش به نام  آنجلینا نیز مسلمان شد. دیوید نام احمد علی را برای خود برگزید و دخترش آنجلینا نیز نام فاطمه را بر خود نهاد. در سال 1980 به لبنان سفر کرد و تا سال 1984 را در این کشور بسر برد و سپس برای مدتی به ایران آمد و سرانجام در سال 1985پس از حدود 10 سال حضور در آسیا به اروپا  بازگشت  و در شهر بروکسل به زندگی پرداخت دخترش فاطمه در لبنان با شخص مسلمانی به نام حسین ازدواج کرده و به همراه پدر به اروپا باز نگشت  احمد علی  سرانجام در تاریخ11 دسامبر 1987 در بروکسل دیده از جهان فرو بست.دختر او نیز به همراه 2 فرزندش در لبنان و در جنوب این کشور در تاریخ 23 دسامبر 1993بویسله ی جنگنده های رژیم اسرائیل به شهادت رسید.همسر او حسین کتابی که فاطمه آن را نگاشته بود  با نام خاطرات یک شهیده به دو زبان عربی و انگلیسی  به چاپ رساند. حسین( یوسف ماجد) که خود از نویسندگان دنیای عرب بود در تاریخ 13 آوریل 1994 در فلسطین و در نزدیکی قدس  به دست نظامیان اسرائیل  به شهادت رسید.

احمدعلی در دوران زندگی خود تنها 21کتاب به رشته ی تحریر در آورد.

از جمله کتابهای او می توان به:

1-قاره ی جوان                             1964

2-آشوبی در اقیانوس                      1968

3-من و جنگ                               1970

4--کاش آرزویی وجود نداشت          1971

5- مسیحیت در دام شیطان               1973

6-قلعه ی کاغذی                           1976

7-اسلام در آیینه                           1980

8-نقش بازیگر                             1983

و سرانجام

9-گناه کودکی                              1987 

 اشاره کرد    

سایر کتب این هنرمند در سالهای 1952 تا 1970 به نگارش این نویسنده رسیده است.

دراکثر نوشته های این هنرمند رگه هایی از نا امیدی و پوچ گرایی دیده می شود که احمد علی سعی در پوشاندن این موضوع در نوشته هایش می کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 1:42  توسط م...  | 

از آن زمان که آدم به تبعیدگاه ابدی زندگی اش پا نهاد و همه فرزندانش را با هوسرانی خود به زندگی اجباری در این دنیا وادار کرد تا به امروز که بشر که همه فرزندان یک پدر و مادر هستند در مقابل هم قرار گرفتند و صحبت از تمدن برتر و نژاد برتر است ظالمین و مظلومین هچگاه به این موضوع فکر نکردند که این همه هیچ برای چه. کجاست آن عظمت پایدار و پانصد ساله ی هخامنشیان که در دنیا برابری و برادری را فریاد می زد.چه شد مرزهای پهناور اسکندر  که در دنیا تنها یک شاهزاره را می خواست و بس.کجاست حکومت

مقتدر و ظالم ساسانیان که شاهانش جز به هوسرانی و مادیات فکر نکردند. چه شد دین عیسی و موسی و محمد چه شد اقتدار دنیای اسلام در آسیا واروپا و آفریقا .کجاست آن فرانسه ی ناپلئون و کجاست آلمان نازی کسی میداند مزار هیتلر کجاست.واقعیت این است که هر آنچه که ما در این دینا می کاریم برای برداشت مادیات پوچ است به خدا پوچ است.کجایند بزرگان و فیلسوفان کمونیست که تنها دنیا را داشتند حال آنکه حقیقتا دنیا را نیز نداشتند چه شد نظام برده داری در آمریکا حال مردم دنیا ببینند که چه کسی در دنیا پرچم آزادی را برافراشته .آری آمریکا , کشوری که در تاریخ  1868میلادی  قانون برده داری در این کشور را رسمیت داد و اکنون دم از دین داری  آزادی نژادی در دنیا می زند. چرا باید در دنیا نژاد برتر وجود داشته باشد مگر نه اینکه همه ما فرزندان یک پدر و مادر هستیم . مگر نه اینکه موسی و عیسی و محمد و.... همه برای یک هدف آمدند. چرا اعراب همه را غیر از خود لایق زندگی نمیدانند. چرا قوم یهود خود را نژاد برتر می داند. چرا مسیحیان  سایر اقوام و ادیان را تنها برای تححق اهداف شوم خود می خواهد و همین که سالها کشورهای دیگر را تحت تاخت و تاز خود قرار دادند خود گواهی است بر این مدعا. چرا باید سفید پوستان از همه مردم سیاه پوست و سرخ پوست و زرد پوست برتر باشند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 1:39  توسط م...  | 

 

کوچه ی قدیمی هنوز مرا به خاطر داری  هنوز صدای خنده های من و هم تبارانم را که تو را آماج قدم های سبک خود قرار می دادیم و تنت را زخمی میکردیم به خاطر داری  هنوز ......

مرا می شناسی 

نوروز ها را به خاطر می آوری که تو خود را معطر به  بوی کفش نو  من  می کردی

 هنوز دعوا ها و شیشه شکستن ها و فرار  کردن ها را به خاطر می آوری

آری من همان کودکم با لباسی نو به تن  که این بار دیگر لباسم  را کثیف نمی کنم  دعوا نمی کنم شیشه نمی شکنم اما هنوز کودکم  هنوز در فرارم  

از خودم  از آینده

 

بار دیگر بازگشتم ,آری من که اینبار خطر پیری را در خودم احساس می کنم  من که دیگر معنی حسرت خورن را می فهمم  من که دیگر  می فهمم

بار دیگر من آمدم

اما با قدمهای سنگین قدم هایی به سنگینی غرور جوانی  آمده ام تا قدم هایم  بار دیگر تن پیر و رنجور و خسته ات را له کند تو باز هم به رسم کودکی من چیزی به رویم نیاوری….

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 1:29  توسط م...  | 

 

اسیر رویا های خویشم  نمی دانم به چه می اندیشم رشته ی خیالم مثل ابریشم از این دنیا و لذت هاش دل ریشم

آتشی در وجودم زبانه می کشد بغضی گلویم را می فشارد  راه گلویم بسته است دیگر توانی برایم باقی نمانده است  دوست دارم با کسی درد دل کنم  احساس غریبی است اینکه می بینی زندگی تو روالی را طی می کند که زندگی نیاکانت آنگونه بوده  و فقط ابزار زندگی فرق کرده روز به روزعلاقه ام به زندگی کمتر و کمرنگ تر می شود افکارم سیاه و سیاه تر می شود احساس خلا می کنم  احساسی که نمی توانم  بیان کنم دلم از همه ی آدمها گرفته, من همان آدم خسته و خاموشم , که  همه من را  فراموش کرده اند آنقدر دل نازک شده ام که دیگر صدای  پچ پچی هم دلم را می شکند دل همه آدمها از سنگ شده  هر کسی فقط به فکر خودش است و بس, نگاهی به اطرافم می کنم

می خواهم به بالای کوه غرور همه ی آدمها  بروم غم تمام این چند سال عمرم را فریاد بزنم ...     

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 1:28  توسط م...  |