و باز هم دستان زمخت مرگ برگ دیگری از درخت کهنسال بشریت می چیند و ما هم تنها نظاره گر این بازی دهر هستیم و چه مغرور اشک میریزیم و باز هم رفتنی دیگر بر آمدنی دیگر خط بطلان کشید و ما را با غمی دیگر تنها گذاشت سکوت پر معنای مرگ ترسان این زمانه خنده بر لب خدا ترسان آخرت می اندازد
و باز هم دفتر زندگی دیگری به پایان رسید و ما تازه به یاد می آوریم چه قدر از این دفتر را نا خوانده رها کردیم حال باید آن را بخوانیم بر محتویات آن بگریم و بخندیم بی آنکه بدانیم دستان نویسنده آن در حسرت نوازش یکی از ما بوده و بی آنکه بدانیم او چه می خواست....