در خلوت خود ناگاه به یاد کسی افتادم که فراموش کردنش برایم عذاب آور است و بی اختیار جاری شد بر لبان من اشعار زیر
پر می کشید روح پر از التهاب من
از تشنگی به سوی غزل های او ، نخست
در مکتب او ، حرف عشق را
تا درس پاک سوختن ، آموختم درست
در دفتر ستایش نیکویی
در نامه ی زیبایی
آموختم چگونه به محبت بنگرم
آموختم چگونه به سودای یک نگاه
از جان و مال و زندگی خویش بگذرم
آموختم چه گونه
در پیش او بمیرم ، و دم بر نیاورم
آموختم چه گونه بر اندام واژهها
از سوز آرزو
آتش در افکنم
آموختم که
شور درون را
شیرین بیان کنم...
عشق تنها واقعه ی بی دلیل زندگی ماست که فریدون مشیری در اشعار بالا بسیار خوب نوشت وو آموخت از عشق.
عشق یعنی آواز مهر
به نام خداوند حکیم و رحیم
خسته ام از این همه ی زد و بند های این روزگار، خسته ام از تمام خواسته های همه ی مردم ،خسته ام از شکاف بین من و همه ،خسته ام از همه چیز که که در زندگی مادی غرق شده باشد
منم آن تنها ترین این زمانه
منم اون غروب سرد پاییز که دیگه بریدم
دیگه از این همه بود و نبود از این همه رفاقت های بی سود از این همه شکست های پی در پی از این همه غروب و نیستی
از همه چیز خسته ام
صداقت دیگه سالهاست که مرده
گل قلب من خیلی وقته که پژمرده شده و کسی نبود که حتی یه بار صادقانه براش بخنده
شاید من زیادی می خوام نمی دونم ولی تنها چیزی که من می خوام صداقته و محبت با صداقته همین
شاید فکر کنی بریدم و می خوام بمیرم
ولی اشتباه می کنی چون من حتی از مرگ هم خسته شدم
من از خودم هم خسته شدم.
به نام خداوند بخشنده و مهربان
نامه ای به امام علی
نمی دونم از کجا شروع کنم ولی خوب گوش کن
می دونی عدالتی که تو ازش دم می زدی الان چه قیمتی داره ، آره حتما می دونی
آه علی ، عدالت تو امروز به ارزش تن فروشی زنی در خلوت علی گویان بی دین داد و ستد می شه
کاش بودی و می دیدی که از نام تو چه استفاده ها که نمی شه و چه گناه هایی که با عوض شدن اسمشون دیگه گناه نیست
ای یار نزدیک محمد و ای بزرگ مرد چرا باید اینطوری بشه زمانه ، چرا غرور مردم رو می شکنن بدون اینکه دلیلی برای این کار باشه
چرا باید عده ی قلیلی به همه چیز این جا دست رسی داشته باشن چرا از عدالتی که تو و پسرانت به خاطر اون آرامش نداشتید این فدر راحت زیر پا گذاشته شه
آخه مگه اینا نمی دونن که یه روزی باید بمیرن
آخه مگه اینا باور ندارن دنیا ی دیگری هم هست آخه بابا یه خدایی هم هست
این همه ظلم واسه چی این کثافت کاری واسه چی
کاش بودی می دیدی که ما توی این دنیا و حتی توی همین کشور کسانی رو داریم که از گرسنگی می میرند
و کسی نیست که براشون شبانه غذا ببره و کسانی هستند که با شکم پر به سان خوک کثیفی به این در و اون در می زنند تا کمی از غذایی که خوردن زود تر هضم بشه تا بتونن راه برن
به خدا دلم گرفته ای علی از این همه بی عدالتی
از این همه کثافت کاری
کاش بودی تا حق این خدا نشناس ها رو کف دستشون بذاری
حق رو به حق دار بدی
کاش بودی و می دیدی که چه دم دستگاهی به نام تو راه انداخته شده
و چه بی عدالتی ها که به نام تو انجام می شه
می دونم حق گرفتنیه دادنی نیست
ولی تو پیش خدا شفاعت ما رو هم بکن
ای اسوه ی صبر و استقامت و الگوی عدالت و ای معنی حق و حقیقت
تو ما رو یاری کن و از خدا بخواه که ما هم مثل خودت زندگی کنیم
فقط همین
خداحافظ.
حسرت دیدار دوباره ی تو آتش به جانم می کشد
و می سوزاند جنگل عشق سبز تو را در قلب سرخ من
هیچ نشانی از تو در زمین و آسمان نمی یابم
ولی صدایت در لحظه هایم جاری است
عکس تو در خیال من نمایان است ، خنده هایت و اشک ریختن هایت که در خاطرم موج می زند
هنوز من و باران در حسرت دیدار دوباره ی تو هستیم
و آن خیابان پیر و خسته و نگاه سرد برگ های مرده ی پاییز
همه و همه در حسرت صدای تو می سوزیم
و تو آرام و بی صدا چنین انتظار من را بی پاسخ می گذاری
کاش می شد دوباره تو را ببینم
و صدایت را بشنوم
تو نمی دانی جای خالی تو در لحظه هایم مرا ذره ذره می سوزاند
و تنها تلالو نگاه بی پایان تو مرا زنده نگاه داشته شده است
و من که در دریای عشق تو نه راه پیش دارم و نه راه پس
و تمام لحظه هایم پر است از اضطراب و ترس و حس غریبی که نمی دانم
و تو آرام و آرام تر از همیشه به خواب رفته ای
و تو بی پروا از حس تنهایی من مرا وانهادی با خود و گذاشتی و گذشتی از من و از هر آنچه که بوی تعلق به من را دارد
و تو نمی دانی که پروانه بدون شمع
و شمع بدون پروانه معنایی ندارد
و تو مرا نیم سوخته رها کردی و خود نیز خاموش شدی
بی وفا این رسم جوانمردی نبود
کاش بیایی تا صدایت قوت قلب من باشد ای تمام هستی من
و ای که وجودم بی تو بی وجودی است
بدان که من مانند قناری کنج قفس که جفت او پرواز را آموخت و رفت در حال جان دادنم و تنها آرزویم دیدن دوباره ی توست
دل من خسته است از بازی چرخ زمانه
روزگار ما را از هم جدا کرد و آتش به لانه عشق ما کشید
و خرمن وجود من می سوزد از تنهایی و تنها باران عشق تو مرا آرام می کند
و فریاد تنهایی من حتی دیوار سکوت من هم را نمی شکند
و غروری که تنها از آن اسمی باقی مانده
بعد از تو هیچ چیز ندارم جز عشق نیم سوخته
دل من هوای تو را کرده
کاش می شد یکبار فقط یکبار دیگرتو را می دیدم
و تو آواز عشق می خواندی و من مثل پروانه گرد تو شمع زندگی ام می چرخیدم
بی وفا ، بی وفایی رسم عشق نیست
سکوت رسم فریاد آزادگی نیست
بیا و بیا تا با تو همیشه جاری باشم و نگذار تنهایی سدی برابر رودخانه ی عشق و آزادگی من شود
کاش بسوزی روزگار که سوزاندی کلبه عشق من را
و این چنین است رسم عاشق بی عشق