تبليغاتX
آواز مهر
بي سكوت و بي فرياد ، حرفها هم تو خالي اند -م...-

به نام خدا

زندگی در گذر فاصله ها ناپیداست

ترک می گوییم لحظات را بی آنکه بخواهیم

آی ای کسانی که خاطراتتان زیباست به چه می خندید به گذشته یا به آنچه در حال گذر است

گریه کن بر خاطراتت و بخند بر بی ارزشی آنان ، آنان که یادگار نزدیکی تدریجی تو به مرگ هستند

نمایش این قطره های نرم و کوچک باران بر گونه هایم چه دل انگیز تر از تمام شب نشینی های پوچ است و این آرامش شیشه ای چه معناها که در خود ندارد

گو اینکه همه چیز وارونه است

هیچ چیز در جای خودش نیست حتی بندگی خدا

نرم و آهسته و گاه تند و بی پروا مرگ را به خانه هامان راه می دهیم و به خیال خام خویش او در پی ماست

در حالی که خود در پی آنیم

وای که اگر مرگ وجود نداشت خاطرات چه قدر بی ارزش می شدند.

و در پس هیچ واژه ای معنایی نبود و عشق هیچ رنگی نداشت و نگاه ها همه پر هوس

و هیاهو ی زندگی رنگ می باخت و قوت دستانم در پس عدالت واهی و شکننده ی تاریکی می سوخت .

بدانیم نه اینکه بخوانیم که مرگ همانگونه که همه چیز پایانی دارد پایان غم انگیز غربت بی معنای انسان غافل در این غمکده ی غریب است

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 4:22  توسط م...  | 

به نام خدا

و آنگاه که شکستن معنای درد است و نشکستن معنای بی دردی آنکه بشکند و در خود ریزد هم درد است و هم درمان ، درد بی دردی و درمان هر آنچه بی دردی است.

و اینک نقاب بر چهره می زنیم تا پنهان کنیم از هم، آنچه که همه در داشتنش سهیمند.

گو اینکه درد تنهایی فقط مال من است ، که چه باشد و چه نباشد همه شبزدگان یک طوفانیم و همه در دل هم راز های سر به مهر بسیاری داریم.

آنچه که راز من است درد توست و آنچه که راز توست نیز درد من.

دیده باز کن و ببین هر آنچه دیدنی است ،

ببین افتادن سرو تناور را

ببین رقص برگهای مرده در چنگ مرگ را

ببین آواز آتش در نیستان را

ببین خشکیدن سرباز باران را

ببین رقصیدن شنهای بی تاب بیابان را

ببین ناقوس بی دردی در این صومعه سرای شک پرستان را

ببین شلیک در آغوش مادر بر سر نوزاد بي سر را

ببین فریاد آزادی در درد زندان را

ببین رسم صفای روزگاران را

ببین پرواز یاران در بهاران را

ببین ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 17:44  توسط م...  | 

به نام یگانه پایدار هستی

 شب از نیمه گذشته ، سکوت و تاریکی چه زیبا معنی می کنند تنهایی را

تنهایی من ، تنهایی تو ، تنهایی همه در آن شب اول را

بگذریم و بگذاریم این وادی معرفت را با معانی عظیمش

که هر کس خود روزی تجربه خواهد کرد چنین تنها شدن را

چه سکوت زیبایی ، نه صدای شکستن قلبی می آید و نه صدای فریادی در بند

در سراب رویاهایم چیزی جز تزویر و ریا نیست

به جاده ی نمناک از باران بهاری که نگاه می کنم بغض گلویم را می گیرد

که چگونه باز زمستانی آمد و رفت بی آنکه بدانیم

که چگونه باز بهاری را آغاز می کنیم که دیگر خیلی ها درونش نفسی ندارند

چگونه باور کنم باور مرگ را

و چگونه باور کنم فردای بعد از من را

روزی خواهد رسید که نه تنها من بلکه حتی شاید نامی نیز از من به جا نمانده باشد

و وقتی که همه ی آنهایی که مرا می شناسند نیز رفتند دیگر انگار من هرگز در این دنیا نبوده ام

رخوت و تکرار در وجودم لانه کرده اند

همه چیز تکراری است

من آغازی بر پایان دیگری و تو نیز پایانی بر آغاز من هستی

و هیچ هستی نمی ماند برای داشتن

من کیستم

بهر چه کار آمده ام

زمانه ، زمانه ی تاریکی است.

آه که دلم چه قدر برای شبهای یلدای بی ریا تنگ شده است

آه که چه قدر دلم برای نگاه های بی هوس تنگ شده است

برای خنده های صادقانه

پرسیدم رسم پرواز چیست ؟

گفت پرشکستگی ...

و خنده ای تلخ بر لبانش نشست

و آرام ، آرام در جاده ای بی پایان و مه گرفته از من دور می شد

و مرا وامانده در بهتی سیری ناپذیر رها کرد

در راه گنجشکی زخمی را لب پرتگاه زندگی دیدم و شوق پرواز دوباره را در چشمان کوچک پر از اشکش می خواندم

و چه زیبا درک کردم رسم پرواز را

باد دوباره وزیدن گرفت و باز دوری ابرها را نوید می داد

و این آخرین دیدار ابرهای کوچک با هم دیگر بود

ابرها در آغوش کشیدند یکدیگر را و آخرین گریه را سر دادند

و از نم اشکهای این دوستان دیرین شاخه گلی سرخ حیاتی نو گرفت و خاک کویر جانی تازه

شب از نیمه گذشته است و من سر بر بالین مهتاب پیر سرایی نو را جستجو می کنم

و مهتاب از این که مبادا خورشید از نم نور او برخیزد خود را در پس ابری پنهان می کند و نورمهتاب تلالو زیبایی ابر می شود

و همه چیز پیوندی تازه می خورد

و بوی گل سرخ لاله مست می کند پروانگان شبگرد را

و چه زیبا خانه شان می شود

و گرگ ها آواز خوانان نوید سحر را سر می دهند

و اشکهای ماهی های لرزان از فراق دوباره ی مهتاب آب رودها را جاری می کند

تا سحر دوباره زندگی جان گرفته باشد

بوی خاک نم گرفته زیر سایه ی مهتاب چه دل انگیز است و چه دل انگیز تر اگر با نم اشکهای من پیوندی نو بگیرند

هنوز باران می بارید

و هیچوقت جاده ی زندگی اینچنین خلوت نبود

جاده ای نمناک و مه گرفته و بی پایان در دل کویر

و گل سرخ روییده در شکاف خاک مرده

بغض امانم نمی دهد و غرور اجازه گریه

نمی دانم هستی من از نیستی دیگری هست گرفته یا نه

ولی امید دارم نیستی من سر آغازی بر هستی تو باشد

و نام من افتخاری برای تو مانند نیکانم برای من و تو نیز چون من

غربت غم انگیز انسان در این سرای بی مهری چه تلخ است

و چه تلخ تر اینکه غریب تر از غریبی در این وادی باید به دیار هستی برویم

هر چه اندیشیدم ندانستم راز روییدن گل سرخ در دل کویر را

هر چه کوشیدم ندانستم.

راز گنجشکک بی پرواز را

راز ماهی های عاشق مهتاب را

راز دوری ابرهای کوچک را

راز گل سرخ را ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 3:18  توسط م...  | 

به نام خدا
 
و باز هم دلتنگي ديگري مرا به سوي تو سوق مي دهد.
تا شايد يادت مرهمي بر درد هاي خونبار دل چركينم از وقايع هستي و نقابي تازه براي صورتك  بي عارم باشد
و مي نماياند مرا آنچنان كه نيستم
نه ؛ ديگر پوستم كرخت شده براي خنده هاي بي معني
ديگر نشاني از هستي در خويش نمي يابم و سكوت ؛ تنها نماي عاقبت اين زندگي درد آلود است تا باد اينچنين بادا
خسته شدم 
و نه از هيچ چيزي و من از ؛ بگذار بي رودر وايستي بگويم من از تنهايي خسته شدم ؛ از بي كسي ؛ از بي حرمتي
من از تبر خسته ام ؛ من از باران ؛ از غروب ؛ از هر آنچه نامش آدمي نهند؛ از خودم
چه بي معني است ساعت ها چانه زدن بر سر  هيچ و پوچ ؛ بر سر دو ساعت بيشتر ماندن در دنيا
و چشمانم فرياد استقلال سر داده اند ؛ غرورم طغيان كرده ؛ و زبانم از پشت خنجر مي زند... آري من ديگر تاب مقاومت ندارم
و قلبم بي رمق تر از هميشه مي گريد نه براي من بلكه براي عاقبت خود كه عاقبت او نيز خاك است آنچنان كه گويي هرگز نبوده
و مرگ بر تو باد هستي كه عاقبتت نيستي است...
تو كه حتي به خود نيز رحم نمي كني
تا چند صباحي بودنم بودني بي رمق و پس از آن ديگر هيچ ...
ابر ها در گذرند چونانكه زندگي در گذر است؛ و نم باران بر كاهگل وجودم ؛ و بوي خوش غربت مي آيد از پس بودن ها و از پس نگاه هاي
ترسناك؛  بادي آرام غبارها ها را به جنب و جوش وا مي دارد تا بهانه اي باشد بر چشمان هميشه خيس من و خدا چه قدر مهربان است كه ...
و شب هنگام در طلوع بي فروغ و خسته ي مهتاب و در جشن و هلهله ي ستارگان چشمان بلورين من خبر از واقعيتي ديگر مي دهد
حرمت درخت به زخم هاي تيز چاقو بر پيكر پيرش است نه  رسيدن به اوج
هر چه زخم بيش احترام بيشتر
و درخت مرد به همين سادگي جانش را به بهانه ي نوشتن خاطرات زندگي اش گرفتيم
و من نيز خواهم رفت و ...

 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 19:12  توسط م...  | 

به نام خدا

 

m

هر چه در آستانه ی گفتن این سکوت و تنهایی است

به چشمان شادم منگرهر چه هست بی تابی است

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 0:36  توسط م...  | 

به نام خدا

صحبت از نشايد هاست
صحبت از نبايد هاست
صحبت از قفل بر فاصله هاست
صحبت از مانده به راهست هنوز
خسته گانيم در اين وادي سرد
زنده مرگيم در اين بازي مرگ
از براي دل رنجور كجا مي گرديد
خنده ي تلخ ز درگاه شفا مي آيد
غفلتي بايد از آن خسته ي پير
تا رهانيم ز بند
تا براريم دو دست
و فراري بايد...
كينه عجب دارد از اين  بازي دهر
اين دل خسته و بي درمانم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 21:49  توسط م...  |