تبليغاتX
آواز مهر
بي سكوت و بي فرياد ، حرفها هم تو خالي اند -م...-
به نام خدا

روزي خواستم ...
روزي خواستم تمام خستگي هايم را فرياد بزنم
روزي خواستم تمام دلتنگي هايم را فرياد بزنم
روزي خواستم تمام دردهايم را فرياد بزنم
روزي خواستم تمام غمهايم را فرياد بزنم
روزي خواستم تمام اشکهايم را فرياد بزنم
روزي خواستم تمام انديشه هايم را فرياد بزنم
روزي خواستم تمام غم نبودنهايت را فرياد بزنم
اما دريغ...
اما دريغ که ديگر نايي برايم نمانده بود.
اما دريغ که ديگر دردي نمانده بود.
اما دريغ که ديگر اشکي نمانده بود.
اما دريغ که ديگر عشقي نمانده بود.
اما دريغ که ديگر انديشه اي نمانده بود.
اما دريغ که ديگر غمي نمانده بود.
اما دريغ که ديگر دلتنگي اي نمانده بود.
واي بر من که ديگر فرياد مرده بود در ميان بغض و سکوتم.
آري فرياد مرده بود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 3:15  توسط م...  | 

به نام خدا

شب پر از ترس است. ترس از همه ي تاريکي ، ترس از همه ي نيستي ، از غروب جاودان پنداشته ي عمر.
شب ها مي ترسم ، نه از غم تنهايي ، بلکه از اينکه ديگر سحري در کار نباشد.
نبايد اينگونه باشد (معمولا) ولي هست.
هيس!!!
انگار صدايي مي آيد ، و اين جمله ي کوتاه آغاز ترسي دائمي که روحم را مانند خاک در باد غبار مي کند و تمام حس بدنم را نابود.
امشب هم مانند شبهاي دگر.
با اين تفاوت که باور خدا در قلبم لانه کرده.
ديگر مي دانم چه سحري باشد و چه نباشد حتما خدايي هست.
و شايد فردا روزي ديگر باشد براي من.
خوب بيانديش ، روز ديگر براي من ، براي تو ، براي وجود انسانها.
که وجود خود را به بهاي اندک و ناچيز دنيا مي فروشيم.
دير زماني است که که فرصت کم خويش در وادي سرد و عاقبت مرگ پي برده ام.
بياييد فردا روزي ديگر براي ما باشد.
بياموزيم از فردا.
که از امروز کارش را براي آمدن آغاز کرده است.
عمري است بر بار انبوه خاطرات خويش پرده مي افزاييم و خنده بر لب هوس پيرمان مي نگاريم تا بگوييم خاطرات را دوست داريم.
درخت را مي کشيم تا خاطراتش را بنويسم.
وقت را مي کشيم تا خاطره اي باشد براي روز مبادا.
روزها از پي هم و خاطرات پشت سر هم آمد و رفت مي کنند.
و ما همچنان در خواب غفلت خرگوش وارمان خسبيده ايم.
فردا روز ديگريست...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 2:29  توسط م...  | 

به نام خدا

شاملو رو دوست دارم نه به خاطر گزافه گویی یا درشت گویی
شاملو رو دوست دارم چون شاملو تمام شعر بود تمام فرهنگ تمام احساس ُ چون شاملو همونی بود که باید باشه.شعر هاش پر از معنی پر از حسرت پر از حقیقت
مثل همین شعر اسب سفید وحشی

با راكب شكسته دل اما نمانده هيچ
نه تركش و نه خفتان ، شمشير ، مرده است
 خنجر شكسته در تن ديوار
 عزم سترگ مرد بيابان فسرده است
 اسب سفيد وحشي ! مشكن مرا چنين
 بر من مگير خنجر خونين چشم خويش
 آتش مزن به ريشه ي خشم سياه من
بگذار تا بخوابد در خواب سرخ خويش
 گرگ غرور گرسنه ي من
اسب سفيد وحشي
دشمن كشيده خنجر مسموم نيشخند
 دشمن نهفته كينه به پيمان آشتي
 آلوده زهر با شكر بوسه هاي مهر
 دشمن كمان گرفته به پيكان سكه ها
 اسب سفيد وحشي
 من با چگونه عزمي پرخاشگر شوم
 ما با كدام مرد درآيم ميان گرد
 من بر كدام تيغ ، سپر سايبان كنم
من در كدام ميدان جولان دهم تو را
اسب سفيد وحشي !
شمشير مرده است
خالي شده است سنگر زين هاي آهنين
 هر دوست كو فشارد دست مرا به مهر
مار فريب دارد پنهان در آستين
اسب سفيد وحشي
 در قلعه ها شكفته گل جام هاي سرخ
بر پنجه ها شكفته گل سكه هاي سيم
 فولاد قلب زده زنگار
 پيچيد دور بازوي مردان طلسم بيم
اسب سفيد وحشي
در بيشه زار چشمم جوياي چيستي ؟
آنجا غبار نيست گلي رسته در سراب
 آنجا پلنگ نيست زني خفته در سرشك
 آنجا حصارنيست غمي بسته راه خواب
                               
 «احمد شملو»

روحش شاد...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 4:51  توسط م...  | 

به نام خدا

اوج رهايي اسارت در چشمان توست
بگذار هميشه دربند نگاه  تو باشم

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 2:45  توسط م...  | 

به نام خدا

حسرت ديدار دوباره ي تو آتش به جانم مي کشد
هيچ نشاني از تو در زمين و آسمان نمي يابم
ولي صدايت در عمق لحظه هايم جاري است
عکس تو در خيال من نمايان است ، خنده هايت و اشک ريختن هايت که در خاطرم  موج مي زند
هنوز من و باران در حسرت ديدار دوباره ي تو هستيم
و آن خيابان پير و خسته و نگاه سرد برگ هاي مرده ي پاييز
همه و همه در حسرت صداي  تو مي سوزيم
و تو آرام و بي صدا چنين انتظار من را بي پاسخ مي گذاري
کاش مي شد دوباره تو را ببينم
و صدايت را بشنوم
و تنها تلالو نگاه بي پايان تو مرا زنده نگاه داشته شده است
و تمام لحظه هايم پر است از اضطراب و ترس و حس غريبي که نمي دانم
و تو آرام و آرام تر از هميشه به خواب رفته اي
و بي پروا تر از هميشه از حس تنهايي من مرا وانهادي با خود و گذاشتي  و گذشتي از من و از هر آنچه که بوي تعلق به من را دارد
و تو نمي داني که پروانه بدون شمع
و شمع بدون پروانه  معنايي ندارد
و تو مرا نيم سوخته رها کردي و خود نيز خاموش شدي
رسم جوانمردي اين نبود
کاش بيايي تا صدايت قوت قلب من باشد اي تمام هستي من
اي  که  وجودم بي تو بي وجودي است
دل من  خسته است از بازي چرخ زمانه
و فرياد تنهايي من حتي ديوار سکوت من هم را نمي شکند
و غروري که تنها از آن اسمي باقي مانده
بعد از تو هيچ چيز ندارم جز عشق نيم سوخته
دل من هواي تو را کرده
کاش مي شد يکبار فقط يکبار ديگرتو را مي ديدم
بي وفا ، بي وفايي  رسم عشق نيست
سکوت رسم فرياد آزادگي نيست

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 2:44  توسط م...  | 

به نام خدا


در حسرت مردنم
اما...
اما هميشه عمق نگاه تو مرا به پاياني خوش دلخوش مي کند
و مرا به آرامش ابدي اميد وار
ديوار سکوتم را مي شکنم
و لحظه هاي خوش گذشته را فرياد مي زنم
وقتي تو نيستي  آسمان ابري است
انگار آسمان را مرگ فرا گرفته  و پرنده پرواز را ازياد برده
درختان مرده  حتي روياي بهار را هم ندارند و گلها خيال شکوفايي
وقتي تو نيستي
چشمه ها مرده اند و رود خانه ها خشکيده
و سکوت دريا خود گوياي همه چيز است
وقتي تو نيستي نه هستي دارم و نه هستي مي ماند براي داشتن
آرام آرام  نبود تو را زمزمه مي کنم
و نم باران اشکانم کاغذ کاهي ام را تر مي کند
قلم توانايي نوشتن غم فراق تو را ندارد
و ذهن من ياراي نوشتن
تنها مانده از راه هستي و تنهايي بي حس
حسي نمانده جز غم و حسرت
غم پرواز تو و حسرت آغاز پايان زندگي
ديوارهاي فاصله پيداست
ديوار من ، ديوار تو
ديوار هاي شيشه اي شب
و آغاز من در روزِ  روزهاي بي تو اينگونه است
خسته تر از فرياد
 تنها تر از کوير
آرام تر از سکوت
مرده تر از باران سرد شب هاي بي روح پاييز
و لحظه هايم پر از تنهايي
ديگر هيچ چيز جز رهايي از بند قفس مرا آزاد نمي کند
آنقدر مانده ام از مسافران شب
که ديگر ناي رهايي از بند سکوت سرد شب هاي کوير را ندارم
مي خوانم در دل
مي نويسم بر ذهن
و عاقبت خسته و سرگردان
در عمق نگاه خسته ي ستارگان کوير سر بر بالين مهتاب پير مي گذارم
و بغض چند ساله ام را مي شکنم تا نم اشک هايم خاک تشنه ي کوير را برهاند از بند کوير
تا از اشک من خاک کوير براي لحظه اي هم که شده آرامش را حس کند

آواز مهر

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 3:44  توسط م...  | 

به نام خدا

آسمان آبي تر از هميشه در انتظار بهاري ديگر است و دل تو هواي  هواي ابري را کرده است .
هيچ با خود انديشيده اي که در پس ابرهاي دل انگيز بهاري چه نهفته است ؟
غم فراق زمستان . بغض سنگين آسمان  براي تنهايي .
امروز يكشنبه است دلم آرام ندارد
 باز هم فردا دوشنبه ي باراني ديگري است
انگار آسمان امروز هم ابري است  انگار دل آسمان هم از اين زمانه گرفته و مانند دل من ابري است.
امروز دوشنبه است و يک دوشنبه ي ديگر را هم آغاز کردم ديري است زمانه فرياد سکوت سر کرده  و در بازي مسخره ي خويش ما را هم به بازي گرفته است.
خيابانها خلوت تر از هميشه است و ديگر غرور  من زير نگاه پوچ عابران دلسنگ له نمي شود . نم اولين قطره ي باران  را بر صورتم حس مي کنم. او هم زير بار سنگين بغض تاب طاقت نياورد  ، قطرات باران يکي پس از ديگري اشکهاي من را مي شويد ، بي آنکه عابري بفهمند که من هم مي گريم.هيچ وقت شهر من اينگونه خلوت نبوده است.
آخر مي داني دوشنبه آخرين روز زندگي تو بود....

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 3:36  توسط م...  | 

به نام خدا
عشق من به عشقي ابدي و ازلي مي ماند به نگاه تو
به نگاه سرد تو بر قاب خيالم
كه هستي من از ياد تو در اين چهارچوب شكسته است
اين خيال زنگار گرفته ي بي پروا كه هر گاه از او غافل مي شوم
تو را در يادم به آغوش مي كشد تا دوباره بگويد من عاشقم
عاشق چشمان سرد تو در اين بازار گرم مكاره كه هر بار گذشتم سوختم
از غم نان و نام
و تو همواره تسلي بخش خاطر خسته از بازي روزگار ترسناك و تاريك من هستي
و چشمان من تا ابد تو را دوست دارند و تو در ياد من جاي داري بي آنكه بگويي
و نگاه من همواره به چشمان سرد تو دوخته است
هر چند كه چشمانم زير نور مهتاب ديگر همه چيز را بلورين مي بيند...
+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 3:30  توسط م...  |