تبليغاتX
آواز مهر
بي سكوت و بي فرياد ، حرفها هم تو خالي اند -م...-
صداي خاموش

به نام خدا

صداي من را مي خواهي فرشته عدالت
شكايتم را ، فريادم را
اين است راز شكايت من
سكوت بغض ، بغض سكوت
فرياد خاموش ، مرگ صدا
صداي خاموش ، سرگردان ميان قافيه ها
عنصري بي معني
ميان خيابان خيس جدايي
تصور كن
 خيابان خيس
 شب باراني 
مه اي ناتوان
خط سفيد بي انتها
 اشكهاي نديدني
لبخندي تلخ
نامه ي آخر
نگاه درد آور جدايي
نم باران در جدال با اشكهاي سرد من
و همه آرام تر از ثانيه هاي خسته
مي چرخد تا زمان بميرد
مي بيني جدايي به زمان نيز رحم نمي كند
و اينان خفته اند در مُنار ستون درد
خفته در كنار نامه هاي خاتون شب
خاتون با قصه هاي شيرين
رازهاي سرنوشت مي خواند
سايه ها مي رقصند
كنار ابرهاي رها
و من متولد ماه مهر
مهر ماه ، آغاز محبت
آغاز همه ي نيكي
نمي دانم از من چه مي خواهي
بوي پيراهن يوسف مي خواهي ، يعقوب
باد ها مرده اند
افسوس
پيراهن من پيراهن يوسف است
آلوده به خون حقيقت
دريده شده ميان چنگالهاي خون آلود
گرگهاي بيمار
من بي پروايم
مقابل وحشت
مانند خروش رود كارون
برابر مرگ ، ترس ، شيطان
و اينان همه براي شما
براي دوستانم همان افسانه ها
همان باور هاي نيك
همان شكوه رقص واژه ها ميان شعر هاي تو
همان خاطرات حقيقي
تو را ميان راز خفته در ابهام شمع مي جويم راز شمع
راز شمع
شمع همراه من است در اين ميان
و رازش معناي من
راز شمع دوست من است
من آوازم
اين بار آواز مهر
خسته از سكوت
مانده از حقيقت
من خود ِ خود ِ خود ِ سرنوشتم
براي من ، تو ، او ، همه
اما من استوارم
با لبخندي مليح
در ميان تابلوي نقاشي
روحم در آزار است
دريا تو آرامي و پر از راز
مانند پاكت نامه ي سرنوشت
خفته در انبوه راز
با تمبر يادگاري خيس از زبان تو
اما دريا تو بي وفا نيستي
حتي در خيال و اوهام
اما من مانده در
روياهاي خيس ذهن كودكم
و روحي فشرده در جسمي تنگ
و همان عاشق مرده
هم او كه ديگر نيست
و دختري كه عمري است سر خوش است با واگويه هاي پدر
افسوس كه ديگر پدر نيست
آري پدر مرد
چون دختر پدر داشت
پدري آرام ،‌پدري مهربان
پدر مرد
چون آسمانها بي پدر بودند
و تنها قاب عكسي خالي و سياه
نجات يافته از سقوط جان
اينان همه براي تو
براي دوست خوبم او كه خويش مي داند
او كه در ميان بادها عنصري سرگردان است
او كه تمامش صدا است
صدايي خاموش ، خفته در كوهي از حقيقت
اينان براي تو راز نيستند
حقيقتند دوست من
آينده روشن است دوست من
چون تمام شمعهاي دنيا
مانند راز شمع
سكوتها در بغض ماندگارند
سايه ها در تكاپوي فرار
از سايه بان خويش
بند كفش هاي پاره ي من
باز هم باز مي شوند
آنان نيز نمي خواهند
من به آفتاب ، به حقيقت برسم
من مانده از راه شوم خويش
با همه ي خاطراتم مانده ام
من تنها مانده ام
من آواره ام
آواره....

م...
خدانگهدار.

 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 0:45  توسط م...  | 

به نام خدا


ديگر دير است
ديگر دير است براي خواندن راز فاصله ها
راز فاصله هاي كه سر بر آستان جدايي گذارده اند
تا رنگي ديگر بيابد طنين فاصله ها
نفرين بر جدايي كه مادر فاصله ها است
مادر فاصله هايي كه خونين جگرم كردند
آه و افسوس بر من كه در برهوت فاصله ها منتظر ديدارم
ديداري تازه ! نه!
كهنه ترين ديدارها
و اندوهي چركين بر شيشه ي قلبم نشسته است
در ميان سكوت شب چه راز ها از درد جدايي با مهتاب خواندم
نشستم بر دامن مهتاب
چه معصومانه مي نگرد بر انديشه هاي فرسوده ام
خيال ها به پرواز در آييد
و مرا با خود برهانيد از اين كوير جدايي
قلم در دست خيال آرامش ندارد
فاصله ها
همان فاصله هايي كه تو از بهت من ساخته اي
نه براي جدايي كه براي فريب ذهن كودكم ساخته اي
من همچنان نشسته ام بر دامن پر چين مهتاب
فاصله ها چقدر اندوه بارند
چقدر درناكند اين فاصله هاي پوشالي
جدايي واژه ي دردناكي است
اين پادشاه غصه ها
در سياه چاله هاي فاصله ، فرياد نهفته است
فرياد خاموش
و من آواز تلخ سكون سر مي دهم  از براي تو
تو رفتي
رفتي كه ديگر نباشي
و اين آغاز مرگ رنگين كمان وجود من است
رنگين كماني كه روزگاري پلي ميان من وتو بود
بيابان سرد است و تاريك و دهشتناك
بيابان وحشي است
بيابان جدايي ، مرا بلعيده
و من مدفون مانده ام زير ماسه هاي فاصله
ديگر نه تويي هست و نه نسيمي
و من بر ديواره اي سرد و غمبار تنهايي ام تكيه مي زنم
و مي دانم  ديوار تنهايي هرگز فرو نمي ريزد
هرگز...
و من قول مي دهم باور اين فاصله را بر آشيان ذهنم لانه دهم
و باور كنم اين جدايي را
جدايي زهر گونه
جدايي زنجير وار در ميان انبوه ستون هاي وجودم  پيچيده
و اين زنجير محنت خيال گسستن از هم ندارد
پس آرام بخواب خوابي شيرين
كه اينك نوبت درد من است
دردي جانكاه ، دردي به عمق فاصله هاي بي انتها
و همه ي خاطرم را بر مزارت به وديعه مي گذارم باشد براي تمام تنهايي هايم
و اكنون آرام و آرام تر از هميشه به خواب ابديت پا گذار
و بخواب كه من بيدارم
بيدارِ بيدار... 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 1:38  توسط م...  |