تبليغاتX
آواز مهر
بي سكوت و بي فرياد ، حرفها هم تو خالي اند -م...-
به نام خدا

تمام آن تكرار
تمام اين انكار
تمام او پرواز
تمام من فرياد
انگار كه پاي من زنجير است
ميان گل و لاي تاريخ
انگار كه مانده ام در شبهاي تاريك امتحان
مشق شبهايم را هنوز رج مي زنم
براي فردا ، پشت اين درياي شب
امشب همان شب يلداست
همان شب بازي
همان نخوابيدن
 همان پر مرغي كه من كشيدم باز
سكوت تلخ شب ، نيام زرد ماه
تمام اين تكرار ، تمام من انكار
طليعه ي خورشيد فريب مرگ صبح
نگاه گرم من حريف تقويم است
به جستجوي شب ، همان شب يلدا
همان كه نا پيداست
همان شب آرام ، بدون نور صبح
درون ظرف شب هلال ماه نو
شبي دراز و سرد ، شبي پر از وحشت
شبي پر از تاريك شبي پر از اوهام
انار خشك من
خزيده در بزمي ، ميان راز و شمع
حريف دست من ،  مداد وحشي بود
كتاب سرخ من ، به روي زانويم
ز بس نوشتم من ، جريمه هاي سخت
طنين ذهنم شد ، نواي خشك درس
ز سوز سرماي ‍ِ شب نحيف خشك
لحاف پهني شد ،  سرير بيداري
و اين نه آن زخمي است
كه درون سينه ام دارم
تمام اين درد است
حريف روح من
عروج تلخ من به رخت بي خوابي
دگر ز اين خستم ، ز حرف بيداري
و اين شايد همه اش بيدار خوابي باشد
بيدار خوابي تلخ
بي هيچ فردايي ، و فردا روز امتحاني بود
كه امشب در التهابش مي سوختم
و حال سپيده دمان صبح
نگاه سرد خورشيد تنبل
پيامي دارد
شب يلدا هم مرد
و امشب انگار قصه ناي تكرار دارد
و تمام من انكار اين تكرار مسخره است
و هنوز جاي سيلي معلم روي صورتم سنگيني مي كند
ولي ديگر كسي مشقهايم را نمي بيند
ديگر جاي هيچ خط سرخي رور مشق شبم نيست
ديگر معلم هم مرد....
م...
خدانگهدار.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 21:32  توسط م...  | 

به نام خدا

دوستان سلام

زين پس غم ديگر بس است
حال ديگر نوبت شادي بُوَد
سرخوشي نه ، بي نوايي نه
حال ديگر ذهن ما با خوبها سر مي شود
دوستان در اين چند زمان آشنايي جز از غم هرگز نگفتم و جز از خشكيده شدن باورهايمان ، اما از اين به بعد روش ديگري خواهم داشت
و مي نويسم از همه آنچه وجود دارد ، مي نويسم از گلهايي كه هنوز زنده اند ، از باراني كه هنوز مي بارد ، از آسماني كه هنوز صاف است
از تمام نوروزها ، از كودكاني شاد ، از لبخند سرشار از محبت ، از اشكهاي با صداقت ، و اينها همه وجود دارند و مني بايد تا بنويسدشان
حال بايد جور ديگر نوشت ، باران خوشي ها هنوز مي بارد ، زير باران بايد رفت ، جور ديگر بايد ديد ،  و از همه مهمتر چشمها را بايد شست ، و اين بار ديگر قافيه ها هم همراه من هستند ، خط درخشان آزادگي بر آسمان بندگي ها هنوز رنگ دارد ،  و اما دستان دوستاني مي خواهم ،‌گرم ، استوار ، سبز ، پاينده ، تا بنويسيم از آنچه بايد نوشت ،‌ نه حرفهاي تو خالي و كفشهاي پاره ، نه سرخوشي هاي بي معني ، بل اينكه بايد نوشت ، به قول دوست خوبي « حرف زدن و چيزي نگفتن ، اين را بايد تغيير داد» بايد هميشه حتي شوخي هايمان نيز تهي از مفهوم نباشند ، و دوستاني دارم كه حرفهايشان طلاست ، و اين بار جاي گوهرهايتان نه زير خاك است ، كه اين بار بايد مرواريد ذهنهايتان را به حركت درآوريد ، دوستان همراه من باشيد  ، تا همه با هم چيزي براي گفتن داشته باشيم ، چيزي فراتر از ذهن هاي پوسيده
چون كه هنوز خدا هست و هنوز دوستاني مانند شما
پس دوستان همه با هم سبز و پاينده و به اميد فرداهايي بهتر
دوستان به اميد دستهاي گرم شما
دوستدار شما
م...
خدانگهدار.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 3:38  توسط م...  | 

به نام خدا

سلام
نمي دانم امروز چندم آذر ماه است ، اما هر چه هست پاييز نيز دارد مي ميرد
چون تمام آرزوهاي يخ زده ام
درست مثل همان ديوارهاي شيشه اي
كه آرزوهايم را مي بينم و دستم كوتاه است از لمس خوشبختي ِ همراهي ِ با آنان
خوشبختي يعني سفر در اوج آرامش ، بي دغدغه ي بازگشت
خوشبختي يعني نشستن كنار تمام لبخندها
نمي گويم
خوشبخت نيستم
اما ، هستند كساني كه خوشبختي برايشان دست نيافتني است
نه چون من كه نيمه اش درون من است
نه چون تو كه صاحب همه ي آني
خوشبختي را در وراي باران آسماني مي بينم ، كه ديگر هرگز از فراق آبي بي پايانش
بغض نداشته باشد
حال كه به اينجا رسيده ام ، يعني جايي كنار خيال و وهم
بهتر است عنان كار را به دست باد سرنوشت بسپارم
چه مي شد اگر من مي توانستم ، پادشاه فصلها را كه اينك دارد زجر كش مي شود
با ضربه ي خنجري راحت مي كردم
مي دانم نمي شود ، ولي هنوز اميد دارم
اميد يعني آرزويي كه هنوز يخ نزده باشد
و اميد من لبخند شبهاي پاك است ، با مهتاب زيبايش
در شبي زيبا ، بي پوشش ابرها
آري دوستان من
اينگونه است ، كه آرزوهاي من در ميان رازهايم گم مي شوند
و حتي بغض من ، ميان آن سر و صداي وحشتناك حركت انساني بر باد مي رود
ولي از همه ي اينها كه بگذريم
روح من بي تاب است ، گر چه آشفته است ، اما بي تاب حقيقت است
حقيقت ِ همان خوشبختي
خوشبختي ِ همان حقيقت بي انتها
همان عدالت ، همان كه من ، تو ، همه در پي آنيم
اين آن خوشبختي من است
اگر روزي تمام ما بر مدار عدالت سير زندگي كنيم
و ديگر نه تويي غصه داشته باشد و نه مني
بدان ، يا اينكه بخوان
تو هم مانند من پاي در دام ديار اوهام نهاده اي
عدالت چيزي نيست كه از دست هزاران فرشته ي عدالت هم بر بيايد
عدالت چيزي نيست كه زنجير هاي بر پاي انساني نان دزد نهايت آن باشد
انساني كه گرسنه !!! بود ، انساني كه آن تكه نان برايش تمام خوشبختي ، شايد باشد
عدالت مانده در بهت و مه اي غليظ
و اين بغض من و باورهاي من است ، كه مي بارد بر سرش
در گير و دار چنگ انداختن بر پوزه ي بشري خسته براي تصاحب جانش
در راه هاي تاريخ ، در كنار سنگهاي مرده ي باستاني عدالت نايافتني است
راستي آن اسكلت باستاني كه پاي سنگي عظيم پديدار گشت را ديده اي
همه گفتند ،‌مرد بوده ، زن بوده ، يا نه جنگجويي مرده بوده
ولي هيچ كسي نگفت
انساني بود كه از فرط آزادي خواهي پهلويش را شكسته بودند
او كه هنوز استخوانهاي شكسته اش فرياد آزادي خواهي سر مي دهد
يا آن پادشاهي كه براي فتح خاكي چند ، انسانها مي كشت جانها مي گرفت ، خدايي مي كرد
او كه زنجير بر دست مادر كودكي شير خواره مي زد
مردش را مي كشت ، و مادر را چون اسبي پيشكش سردار قاتل خويش مي كرد
و هيچ كس حتي صفحات تاريخ ، سرنوشت كودك را 
حتي در پاورقي صفحه هايش هم جا نداده است
خوشبختي را اينجا چه بناميم
گاهي داشتن پدر براي دختركي سرگردان
گاه داشتن تكه ناني براي پدر دختركي بيمار
و گاه همه ي هيچ را براي همه ي داشته هايمان
اين آن رسم عدالت ماست
نمي خواهم بيش از اين راز بگويم
پس بگذار تمامش كنم
عدالت قطعه اي گم شده در بهشتي خيالي ساخته شده بر زمين اوهام است
چون همه ي آرزوهاي زنجير شده در سراي ذهن هايمان
مي گويند ، عدالت جاده اي دارد ، دراز و پر از نيكي
من هنوز آن را نيافته ام
اگر شما يافتيد ، نشاني اش بر من نيز بدهيد.
به اميد خوشبختي همه ي شما!!!
دوستدار شما
م...
خدانگهدار.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 3:56  توسط م...  |