دوستان خوبم ، سلام
اگر هنوز زمان كافي داريد ، بخوانيد و نظرتان را بگوييد ، نظر بدون پرده ، آنچه خود مي انديشيد...
در اين دوران كه تمام حقيقت ها انكار مي شوند
در ميان اين بايدها و نبايدهاي تكراري ، و هجوم واژه هاي انكاري ،ديگر تنها سرودن تمام واقعيت نيست.
بي تو انگار شبهاي من ديگر سايه اي از تنهايي ندارد
بي تو كه شايد هجوم بي وقفه ي تاريكي ، زماني آخر خلوت من با نهايت وجودم بود
نايي از ردِ تارِ نورِ سياهِ آشنايي ندارد ، فاصله بسيار است ، تو كه حضورت هزال تمام بي معنايي بود ، اينك برايم طنين جدايي دارد
وجودم رو به تباهي مي نهد و ديگر نداي آسماني تو برايم آغاز خوشبختي نيست
و او مگر چه كرده بود كه اينك به واسطه ي نام تو در بند است ، او مگر مي خواست چه هجمه اي به آستان تو داشته باشد
نه ، ديگر تمام اين حرفها نداي دوستي ندارد
آن زمان كه پاي در ركاب جدايي نهادي ، و از ذهن من رخت بر بستي ، جاده ي فاصله بيداد مي كرد
فاصله ، فاصله ، فاصله ، ديگر از درد چه مي خواهي ، جز كلام تكراري فاصله ، و خوشبختي خيالي ذهن كودكم
آسمان كه به نگاهي رنگ از آفاق بر مي گيرد ، ديگر چه انتظار از طلوع بي معني من داري
خسته ام ، از زد و بندهاي تكراري ، از قرار هاي بي حالي ، از هرزه هاي پوشالي ، از زمين گرد و تو خالي
نه اينبار دم از تكرار نمي زنم ، اسيري در بند است و نيازمند فرياد ، خدا هم خود ناظر بر شب خواهد بود ، پرده ي دوست داشتني حيا را دريده اند
دوستان ما را بر چيده اند ، خون به دامان شقايق كشيده اند ، درمان دردها را دزديده اند ، ابر از باران گريزان است ، خون و شمشير ، پيروزي حق مرده است
دانشجوي آزاده در بند است...
حركت از ابتدا به مقصدي بود پر از گرگ ، راهي پر از گنگ ،خيالي سرشار تهي ، باده اي خالي از رنگ ارغواني
آزادي بي معناست ، آب بي درياست ، خيال من هم گمراه است ،
مجسمه ي عدالت ، يكي قاضي ، يكي وكالت
يكي حكمش سنگ باشد از دلم ، آن يكي زخمي نشاند بر دلم
دستهاي آن ترازوي قشنگ ، بي نهايت سخت و سنگين و ستم
آن يكي از بند آن ميزان درد سر به زير است و كمالش در دل است
آن يكي اندر هوايي تازه است بي نهايت بي خداي و سائل است « م... »
آري دوستان من ، طلايه داران آفتاب حقيقت
در پيش نگاه شرمناك ما ، اكنون كسي در بند است ، كسي كه از مجمسه ي عدالت ،آن فرشته ي رنگين بال و ترازو در دست
هيچ به ارث نبرده است ،عدالت مرده است ، حقيقت كور ، دلم سرشار زور
من در دلم قصه اي دارم بس عظيم ، نه از بند تكرار چرخ گردون و دون پايه ي هستي
نه ، بل اينكه از شكوه مرگ آزادي در ميان قداست دين و ايمانمان ، قرآن ، خدا ، پيامبر....مليت ، فرهنگ ، قوم...
چه بگويم كه همه در بند است و هيچ رنگي ندارند، زنجير در دست ، زبانشان شلاق ، شمشيرشان وحشت ، خسته و خونين خيال ، باده ي عشق را سر مي كشيم
در خانه هاي تنگ و تاريك ، بي خيال آتش بلاز كرده ي بيرون ،سر به وادي سكوت مي بريم ، حرف ها را درون پرده ي حيا مي گوييم
مي ترسيم ، حيا مي كنيم ، همان كه در دست ياران گمنام و بسي پر نام پیشوای زمان دريده مي شود
اينها همه تكرارند ، بگذار حقيقت هر چه باشد ، بيان كنم ، دست حيا را از تو مي خواهم و بس
تو ، تو ،تو ، تو ،تو همين تويي كه بي خيال سوختن گلهاي بنفشه ي بي گناه آرام نشسته اي
و خيال فرياد هم نداري ، همين تويي كه در ميان اين اسارتهاي روح ، و اين جسمهاي نحيف
ساكت و آرام نشسته اي ، و خدايا تو اينك گوش فرا ده از درد من
خدايا ، كمي هم به درد دل من ِ بنده و اسير گوش فرا ده ،نه از بهشت برينت خواستم و نه از جهنم سوزانت ، فقط جرعه اي عدالت ، قطره اي محبت
دانشجو و مرد و خون و كودك و آزاده در بند است ، خدايا فراموش نمي كنم
دعاي شب تنهايي خويش را كه تنها تو مي داني و بس ، و باز هم سر از صحبت خداي مي گيرم و به تو روي مي آورم
بسي دل تنگ تو ام ، تمام شب را به احتيال سحر سر مي كنم
و به دنبال رد نورت در رنگ تقوي مي گردم ، و تو را در احتضار نيمه شبهايم مي خوانم
و احتياجم ديدار توست ، به احترام ديدار تازه مان ، در خون و قيام دلم ، گل سرخ و پژمرده ي آزادي را به اشاره اي ، از خون خويش آب مي دهم
خبر آوردند او مُرد ، خبر ساده بود و بي اضافات ، همه شيون مي كردند
اما نگاه من به كودكي بود كه آب روان بيني اش را بالا مي كشيد و با دست شلوار خويش را استوار نگاه داشته بود
او چه مي داند مرگ پدر يعني چه...
همه ي اينها براي آزادي است ، يا همان زنجير آزادي ، خسته و بي خواب ، دلبند روياهاي بي پايان
اينك راه از غربت غريبانه ي غزلهاي غمين و غريب دلم باز مي گيرم ، سر به آستان حقيقت مي سايم ، من چه مي دانم ، آزادي چيست
تنها مشتهاي گره كرده ام را آماده ي هجوم كرده ام ، و حتي سرماي يخ زده ي زمان و نيز مرگ ثانيه ها هم نمي تواند مانع از حركت من شود
و اگر روزي جسمم به بند در آيد ، بي شك روح من آزاده است
تخت شاهي را روزي به دست خويش از زير پاي ظالمان زمان بيرون خواهم كشيد
با توام اي كه نام تو برايم طنين خوشبختي است
اي خواب شبهاي بي خوابي ام...
م...
خدانگهدار.
و جنوب امشب بي نهايت خسته ام!!!
بي نهايت دلتنگ تو ام امشب ، وطن ، جنوب ، كارون ، عشق بي پايان من
امشب دلم هواي پاكش را كرده ، دلم بسي تنگ است برايش ، براي سرزميني كه اجدادم درون خاكش خفته اند
سرزميني سبز با زمستانهاي بهاري ، بارانهاي پاكش ، ابرهاي دردمند و خورشيد كبيرش
دلم براي درختهايش تنگ است ، براي كُنار ، قبرستان پر زخاطره اش ، آسمان زيبايش ، سرزميني پر از زيبايي ، خوزستان عزيز
آنجاست سرزمين زيبايم ، كه دلم به دشتهاي سبزش ، هر شب بهانه دارد ، هر شب انگار در كنار كوه هاي اجدادي ايستاده ام
و به رود خروشانش ، كارون مي نگرم ، كه چگونه پيوند تمام نيكي هاست اينجا
درون سرزمين خوزستاني ام ،منطقه اي است كه هنوز شهر نيست ، روستا نيست ، ولي بي نهايت زيباست ، و درختهايش انگار حرفها دارند با ما
سرزميني سبز ِ سبز ، پر از زيبايي ، خالي از دود و رياي آدمي ، سرزميني بدون تبر ، بدون مرگ درخت ،شاد ِ شاد
پرنده هايي دارد به نام كبك ، زيبا و جذاب و فريادشان نويد زيبايي است
قه قه كبكها زيباست ، درون چاله اي در تن كوه ، با پاي پياده ، در خيالم كوهها را در مي نوردم
تا به خانه ي كبكي نگاه كنم ، پرنده اي كه عاشق رنگهاست
آسماني پاك و پر از ابرهاي زيبا و دوست داشتني ، زمستان و بهار دل فريبي دارد ، شبهاي دوست داشتني ، صداي باد ، حرفهاي دلنشين
و هر بار كه مي روم ، دل كندنم سخت مي شود ،دل كندنم ، دردناك مي شود ، و هنوز هم دلم هوايش را دارد
در اين زمان از سال بسيار زيباست ، و بهار آنجا نويد آمدن را اكنون سر داده و در حركت است
آمده با سبزه هاي كوچك ، با گندم زارهايي كه اينك جوانه مي زنند و رشد مي كنند
كه هر چه مي زنند و مي كَنند باز هم هست
به قول شاملو
« گيرم كه مي كشيد
گيرم كه مي زنيد
گيرم كه مي بريد
با رويش ناگزير جوانه چه مي كنيد »
سرزمين اجدادي ما زيباست
به عكسها نگاه كنيد ، با شما حرف مي زنند...


م...
خدانگهدار.
وقتي صبح از خواب بر خواستم ، احساس كردم بي حسم ، يعني عدمي جاري در وجود من
كمي كه با خود انديشيدم ، كه چرا چنين است ، سكوت بود كه مي گفت ، تو دچار مرگ گشته اي
مرگي كه زنده اي تنها به نفسي سرد ، يا كه كمي بيشتر ، يعني حرفي زياده از وجودت
دوستان ما همه زنده مرگيم اگر بيهوده باشيم ، بيهودگي از فرط دريدن ثانيه ها و يا اميد به غروب آفتاب
بيهودگي يعني اسير آرزو هاي پوشالي بودن...
فردا را به چه بهانه مي طلبيم كه اينگونه امروز را به بادها مي سپاريم
امروز كه بميرد ، فرداي ديروز مان مرده است و فردا نيز به همين گونه
تيره تيره رنگها را به هم مي نهيم ، تا كه خود فردايي افسانه اي را رنگ نور بپاشيم به رويشان
و اين بهانه اي باشد براي جشن ،تفكري نو ، جنبشي نو ، يا كه مرگي نو...
شب يلدا هم مرد ، چون پاييز دوست داشتني ، چون جسم تمام برگهاي مرده ،همانها كه
روحشان سرگردان است ميان آسمان زمستان ،تا تناسخي دوباره در بهاري ديگر
و ما نيز اينگونه ايم ، همه چيز تكراري است ، خلوت شبانه ،روز پر بهانه ، طنين بال پروانه
غزلهاي عاشقانه ، روياي بچه گانه ، وجود ريا كارانه
من كه خسته ام ، از بوي تعفن تكرار ، از لجن گردش تكرار ، بر روي پاشنه ي خاطرم
ذره ذره آب مي شوم ، تا به كوير عدم بپيوندم ، و مرگ را بهانه ي زيستن مي كنم
تا كه بگويم نيستي ام از براي مرگ است
بوي بوسه هاي گرم نفسهايم ، انگار تكراري است ،واژه هاي تلخ انكار هم تكراري است
و حتي ديگر در كنار سمبل عشق هم نشستند نيز انگار تنها بهانه اي است
بهانه ي تلخ ِ حرفهاي واهي ، دوستت دارم هاي گمراهي ،كوچه پس كوچه هاي بي تابي
انگشتهاي نشانه ي بي نامي ، بي زباني ، بي پناهي ، بي هوايي و حتي خسته ام از اميد هاي واهي
زنجير تكرار انگار چون گل پيچك به دور پاي ما مي پيچد ، و يا تنه ي آهني مان
و خروش قلمهاي خنجر گونه مان نيز تنها دست مي خواهد ،كه مي گويند زخمي است...
و من كه هنوز به اميد صداي ناقوس مرگ زشتي ها نشسته ام ، همان اميدهاي واهي
ولي چه كنم كه انسان ، پاي در بند ، و دل در چنگ انسانيت است
و ما همه محكوميم به زيستن در محدوده ي زمان ،مكان و هنوز محكوميم و باز هم محكوميم ، چون لحظه اي كه
مي خواهيم انگار بخوابيم ، ولي روحمان بيدار است و ما ...
و انگار ديگر به نيمه هاي شب رسيدم و امروز و امشب نيز تكراري است ساعت 2:15 دقيقه ي نيمه شب يكشنبه 9 دي ماه 1386 خورشيدي است
درست مثل ساعت 2:15 دقيقه ي يكشنبه 9 دي ماه 1385 خورشيدي ، و درست مانند پيش از اين ها
و خوب كه شب را مزه مزه مي كنم انگار شيرين است ، ولي نه انگار شيرين است!!!
شيرين نيست ، ترش است ،بد مزه است ، گس است ، تلخ است ،گس است
چون كه انگار تكرار است
خود من تكرارم ، تكرار درون خود از خود به خود مي پيچيم و صبح دمان انگار نه انگار كه ديشب عهد داشته ام
عهد داشته ام با خويش كه ديگر بي سلام به پنجره از خواب بر نخيزم ، بي سلام به آفتاب به طنين دلنواز درخشندگي ، آسمان
آري من هم درون تكرار خويش مرده ام
عمري زمان را قي مي كردم و مي راندم
و اكنون ساعت زنگدار است كه به من مي گويد
بلند شو كه دنيا تكرار شده است
و ساعت ديواري كه به من مي گويد
بيدار شده ، كه دنيا تكراري است...
م...
خدانگهدار.