دوستان عزيز سلام
نبودنم نه از سر بي خيالي كه از روي اجبار بود ، بگذريم چرا و چگونه ، اما در اين بين از همه ي شما دوستان عزيز به خاطر فراموش نكردنم تشكر مي كنم ، از همه ي شما كه هميشه ياور من بوده و هستيد ، تا باشد كه محبت همه ي شما دوستان را جبران كنم ، و باز هم مي گويم ، نبودنم از سر اجبار بود و بس ، و در آخر باز هم ممنون ، با لبخندي از ته دل محبت شما را پاسخ داده ام در دل...
سخت نيست كه بدانم ديگر خسته شده ام ، سخت نيست كه بفهمم ديگر تمام شده ام ، ذره ذره دود شده ام ، از آتش افكارم ، كه رام رام و گاهي خام خام زندگي ام را به بيراهه مي برد ، گفتني هاي اين دل پاياني نخواهد داشت ، ولي افسوس كه ديگر ديوار هم جايي براي شنيدن ندارد ، يعني گوشهاي موشها را بريده اند ، تا كه ديگر ديوار گوش نداشته باشد ، ديگر حتي نوك گنجشك را هم بريده اند تا كه ديگر صدايي نباشد ، مي دانم همه ي زندگي اينها نيست ، زندگي هميشه يك گام پس و پيش دارد ، هر اشتباه اول يك سقوط است ، و هر پيروزي اول يك غرور...
من كه ديگر احساس مي كنم ، درست در ميانه ي راه بريده ام ، درست يك گام جلوتر از پس و مانده از پيش ، يعني هويتي تار ، نسلي كه سوختيم و دود شديم ، به پاي ارزشهاي خيالي! ، ما در ميان مردمي زيست مي كنيم ، كه هدفي جز نشخوار حقيقت ندارند و خود من نيز ، حرفهايم از بوي گند تكرار در لجن غوطه ور است ، زندگي همه ي اينها نيست ، اما بهاي آزادي چند ! ، خنده ي از صافي دل چند !...
بند بند ستونهاي تنم به لرزش افتاده و در انديشه ام كه آزادي براي كه ؟ ، «زندگي را كه هيچ قسمت نخواهيم كرد » زندگي قسمت شدني نيست ، از ابتدا هم نبوده ، ما فقط تكرار كنان انديشه هاي فرسوده ي پيشينيان خودي و غير خودي را تكرار مي كنيم و با صدايي رسا فرياد مي زنيم :
« همه با هم براي نام بشريت فرياد ،تا ابد فرياد ! » چه ابديت پوسيده اي ، اگر آزادي اين است كه درون يك چهارچوب خنده دار آويزانش كنيم و تنها دم از نامش بزنيم و گاهي براي همرنگ جماعت احمق شدن سر در آخور كتمان ببريم و دم از آزادي نياوريم ، هيچ ارزشي ندارد ، اينجا منطقه ي ممنوعه است ، جاي جاي اين زمان ، تماما افساري است براي گردن كشي مظلوم ، نه آن گردنكشي ظالم ، سخت نيست فهميدنش كه ما نيز در تكرار خواهيم مرد با صداي بلند مي گويم اي شاعر دوست داشتني كه مي گفتي ، زندگي تكرار شدني نيست ،فراموش شدني نيست ، نيستي كه ببيني زندگي سرانجامي شوم دارد و ابتدايي موهوم ، سالها بعد آيا از نام من نامي به جاست ، طنز تلخ زندگي نكته هاي ظريفي دارد كه بي نهايت تكراري است ، آزادي را بهتر است در ميان همان صفحه هاي تاريخ جستجو كرد و در اين عصر به دنبال نامش نبود ، باز هم مي گويم ، سخت نيست بفهمم تمام شده ام ، تهديد و زور هميشه هست ، بگذار كمي هم از جان خويش بيم داشته باشم ، چون زندگي تكرار است ، و فردا پس از مرگ من ، كسي نيست بگويد براي چه مرد ، مي پرسند كي مرد ، و سر آخر با آهي بلند مي گويند خدا بيامرزدش ، اگر همين ها را هم بگويند! ، آن كسي كه زماني را به يادش به هدر داده ام كجاست ، آن كسي كه نبودش را هميشه زمزمه مي كردم كجاست ، منظور همان نيمه ي تنهايي هاي من است كه شبها مي آمد و روي دامن پر چين مهتاب مي نشست و برايم قصه ي فردا مي گفت ، آه اي مهتاب خفته در وجودم ، اينك سر برار كه ديشب مهتابت را كشتند ، هر شب به خيال يك حرف ، سر به بالين مي گذاشتم و امشب به خيال يك هيچ ، فردا را نظاره گر بودن و نبودن مرا چه سود ، نمي دانم كجاي اين زندگي ممنوعه نيست ، از كودكي كه چشمهاي پدر و مادر هميشه با من بودند و امروز تنها با بيان يك حرف از آزادي چيزي نمي ماند كه شب هفتت را هم بگيرند ، من زندگي را درست لب طاقچه ي عادت گذارده ام و فراموشش مي كنم ، من نه آنم كه مي پنداشتم ، من سرود يك سكوتم كه مي خواهد فرياد شود ، بگذريم ، گفتني ها را گفتم ، ديگر همين ، راستي زندگي همه ي اينها نيست! ، زندگي اين است شب را به احتيال سحر و سحر را هر دم قي مي كنيم براي يك فرداي ديگر ، و در اين ميان آزادي را بايد به دار آويخت تا گلويش خشك شود و لاشه ي زيبايش! نماد آزادي شود ، با تمام اينها زندگي را دوست دارم ، چون زندگي را نمي فهمم ، و هنوز در پيچ و تاب هنوز هايش مانده ام ، و شب و روز را دوره مي كنم و هنوز هم هنوز را ، زندگي را دوست دارم ، چون فردايش را نمي فهمم ، چون سحر ها كه به آسمان نگاه مي كنم ، انگار مي خواهد دوباره طلوع كند ، به پاكي آسمان ، به سبزي نوشكفته ي درختان ، به زيبايي باران ، به سپيدي برفها ، به روشني آفتاب و مهتاب و سوزن ريز ستاره ها ، به خنده هاي ريز پرنده ها ، به زيبايي صداي يك گاو ، به عظمت دريا ، به راز گل سرخ ، من به همه ي اينها عادت كرده ام ، من حتي به نفهمي آدمها و به دلتنگي خودم و نوشته هاي دوستان پاكم عادت كرده ام ، پس هنوز هم زندگي را دوست دارم ، چه بد و چه زيبا و خوب ، زندگي سرانجامي دارد ، پس بر خويش سخت نگيريم ، سهم زندگي را با زيبايي بشوييم ، بخنديم و هر روز را دوباره متولد شويم ، كه در روز تازه خدا را ميان قافيه هاي يك طلوع بيابيم ، و شايد اين فردا همان فرداي جاويد باشد! شايد! ، زندگي زيباست ! نه!
م...
خدانگهدار.