اول از همه نوروز شما دوستان عزيز مبارك باد...
بهار آغاز خاطرات سبزي است كه انگار پر اند از شوق زيستن كه آدمي را وادار به خنديدن مي كند ، اما باور كنيد كه بهار هم ديگر شوقي براي آمدن ندارد ، بهارها ديگر پير شده اند ، انگار ز دست آدمها سير شده اند ، ديگر براي سر سبزي سير شده اند ، ديگر براي جواني شان دير شده است...
اما با همه ي اين حرفها بهارتان پاك و نوروزتان پيروز باد ، كه هر روز ما نوروز ماست...
دوست عزيز و سبزي رها مرا به بازي زيبايي دعوت كرد ، از اين دوست سبز تشكري مي كنم جاودانه ، اميدوارم هر جا هست سلامت باشد.
دوست عزيز ، نوشتن درباره ي آرزوها سخت است ، كاري كه تنها از كساني چون شما و تعدادي از دوستان ديگر بر مي آيد ، ولي به خاطر شما دوست عزيز مي نويسم ،و نيز به رسم خود شما همه ي دوستاني كه اين مطلب را مي خوانند را دعوت به نوشتن درباره ي موضوع « م... » مي كنم ، يعني هر چه كه درباره ي واژه ي « م...» مي دانيد بنويسيد...
آرزوهاي من خشكيده اند ، اما به قداست قلمت و قداست خاطر مهربانت كه مرا از ياد نبرده است ، خواهم نوشت...
آروزهاي باور پذير من ، در قالب خاصي نمي گنجند ، اما دوست داشتم كه :
1-همه صادق بودند
2-آزادي در اختيار همه قرار مي گرفت
3-هيچ كودكي از گرسنگي نمي مرد
4-كسي را از اعماق قلبم دوست داشته باشم
5-تضادهاي وحشتناك اجتماعي وجود نمي داشت
6-تضاد هاي طبقاتي هيچ گاه باعث فخر فروشي نمي شد
7-هيچ كس حرمت كسي را نمي شكست...
و از اينها كه بگذريم ، آروزهاي غير ممكني هم دارم كه بايد گفتشان :
1-آنقدر آزاده مي بودم كه زندگي كنم
2-هيچ زنداني وجود نمي داشت
3-معصوميتم را از دست نمي دادم
4-هيچ سكوت اجباري نشانه ي رضايت نبود
5-زندگي قسمت شدني مي بود
6-زندگي ها همه سالم مي بود
7-خدا را مي ديدم ، جايي فراتر از ابرهاي نا آرام...
مي داني چرا هر دو گروه آرزوهايم هفت رقم بودند...
چون هفت آخر راستي است....
دوست عزيز ،آرزوهاي زيبايت را خواندم و بسي لذت بردم ، و من هرگز فراموشت نخواهم كرد....
و اما ديگر آرزوي باور پذيرم ،سلامتي همه ي دوستان ، من جمله شما دوست عزيز...
دوستان خوبم ، آخرين آرزويم ، برآورده شدن تمام آرزوهاي شما دوستان عزيز است...
م...
خدانگهدار.