به اعتماد چشمهاتان حكايتي ساخته ام ، اما...
به انصاف دل نظر از دل زائران معرفت اندازيم ، نه از جارچيان معرفت...
به پاس قديسه اي كه هنوز هم در تولد هر باره ي تفكرم ، اوج عرفان محض را تداعي مي كند...
تو مي داني كه را مي گويم؟...
آه
قديسه ي مغضوب
ساحت قداستت را صليب چه مي داند.
آتش عجز
حرير رويش ناگزيرت را چه مي داند.
تو كه در باغچه ي وهم
به آفرينشي درهم
سر به سايش گامهاي معبود نهادي.
درد سوختن تو را نمي دانم
با اين همه
خوب مي دانم
درد نافهمي آدمها چقدر از سوز آتش
سخت تر است.
آه قديسه ي مغلوب
عصمت از بار گناه عاشق بودنت چه مي داند
زنجير و خيانت و جنايت
چه توان بر تنه ي روح تو زدن.
رشد ساقه هاي در بند تو را
با كدامين تيشه ي نافهمي توان از بيخ بردن...
ساقي باستاني من
عاشقي ، باش
اما تفسير حقيقت را
در خرابه ي فهم بر جا گذار
اين ايجاز ايمان را
در پستوي تحجري باستاني
با سوختن خاموشت ، هلاك كن...
كه كورسوي آينده ، آتشت را
ز ياد خواهد برد
آه قديسه ي مظلوم...
م... ۲/۶/۱۳۸۷ 5:27 بامداد
خدانگهدار.