مهر ماه آمد با هزار خاطره ي دور و دراز ، با داستان پر نشيب و فراز ، با قصه هاي گرم ، ضجه هاي مدرسه رفتن بي هنگام....
ماه مهر را دوست دارم
سواي دوست داشتنهاي معمول
من متولد ماه مهرم
ماه ترس از تركه هاي اجباري درس ، ماه خشكي لبهاي ترك خورده ي سرد....
21 سال پيش ، در گرم گرم ، خونين گرماي خوزستان ، در شهر دور و كهنه ي مسجد سليمان ، مادري بي تاب كودك بود ، درد داشت ، بر خودش مي لرزيد و پدر در هنگامه ي سخت آشوب آن دوران ، در سرزمين هاي دور به خانواده اش انديشه مي كرد ، نزديكهاي ظهر بود ، كودك مشتاق زندگي نبود ، ولي مادر مشتاق زنده ماندن كودك...
ساعت از 2 گذشته است ، آسمان بغض مي داشت ، هوا ابري بود و هنوز گرمي زمان به پا...
درست ميانه ي ظهر سيزدهمين روز از ماه مهر ، ساعت 2 يا 3 ، كودكي از دل مادر رها گشت ، چشم گشود ، بي بغض ، بي درد ، بي هيچ تفكري در سر ، همين اندازه مشتاق بود كه تجربه اي داشته باشد براي روزگاران آينده اش...
تولد من در 13 مهر 1366 بهانه اي بود براي شادي ، شايد....
و هنوز در التهاب اين تولد شورانگيز ، خودم را بي بهانه اسير زندگي يافته ام...
با اينكه زندگي سخت است ، اما
روز تولدم بهانه اي است براي شادي ، شايد شادي...
مهر
سرآغاز برگريزان همه خاموشي
پيوست تكرار تمام ديرينه هاست
سالگرد ، تولدي بي هنگام
مهر خاموشی این قرنهای تکرار و زیستن است
این شاخه های عمر
كه در وجودم زبانه مي كشد
تا امتداد سالهاي گذشته ام
از ثانیه های درهمی است
که برای خویش رج زده ام...
و داستان پاییز غصه نمی خواهد
اين همه برگ
اين همه ريزش بي هنگام مرگ
دراين فصل زرد و آتش ها
دليل نمي خواهد
پاييز مشتاق سوختن است... " م... "
واي اي برگهاي خاموش ، به حال من حسادت در خويش نسازيد...
و به قول مشيري
" شب از جنگل شعله ها مي گذشت
حريق خزان بود و تاراج باد
من آهسته در دود شب رو نهفتم
و در گوش برگي كه آرام مي سوخت گفتم
مسوز اينچنين گرم بر خود مسوز
مپيچ اينچنين تلخ بر خود مپيچ
كه گر دست بيداد تقدير كور
تو را مي دواند به دنبال باد
مرا مي دواند به دنبال هيچ " " اثري جاودان از مرحوم مشيري "
عروج كرده ام به آينده اي مبهم ، به آينده اي كه گامهايم به سستي ترس ، از خودش مي ترسد ، تيك و تاك ثانيه هاي در گذر ، حديث تلخي است از هجوم تكراري روزها كه اينگونه بر آستانه ي هزار آرزوي دل مرده ام مي تابد ، با اين همه پاييز را دوست دارم و ماه مهر را ، من متولد ماه مهر ، راهي سرنوشت ، از ميان نسلي سوخته ، به انتظار دستان گرم آشنايي ، روزهايم را چه ساده از هم مي درم...
پشت اين همه سال ، 21 تكرار ، چه بايد كرد
اين تولد شروع هر باره اي است براي تداعي شادي در ذهن گنگ من ، كه آسوده مي گويد ، آي تو كه مي ترسي ، مي نالي ، مي لرزي ، باور كن ، 21 سال براي زندگي كردن وقت زيادي نيست ،تو هنوز براي نفس كشيدن فرصت خواهي داشت ، آري تولدم در راه است و من با هزار آرزوي دلمرده ، در انتظار تولدي ديگر از جنس مهرهاي زيبايم ، خواهم نشست ، آي زمان در هم ، چه مي شد اگر سالي مي ماند و 13 مهر....
با تشكر از همه ي دوستاني كه با من بودند ، ماندند و در گريز اين همه تكرار خواهند ماند ، دوستاني گرم ، پروانه ي عزيز ، خاتون مهربان ، شاسوساي بسيار عزيز ( كه هنوز مشتاق بازگشت اويم ) ، علاي گرامي ، درياي خوب و پاك ، پاكت نامه ي دوست داشتني ،
صداي خاموش مهربان ، ساراي خوب ، ناوك عزيز تر از جان ، صدا مي ماند گرامي ، الهه ي مهر دوست خوب ، شاليزار عزيز ، فروزان خوب ، ميناي جنوبي ، و كسي كه مي گويد رفتم ولي مشتاق بازگشت اويم ( ترانــــه ي سكوت ) پارميس خوب ، استاد پورهاشمي عزيز ، سايه و رها و هزار دوستي كه شايد فراموش كرده باشم ، تشكر از حضور گرمتان....
دوستدار همه ي شما
م...
به اميد ديدار.
درود بر شما دوستان عزيز