"باريكه ي نگاهي جاري است
كه از دوراهي ترديد و امكان
به سرسراي توانم
پيچيده است...
و اين همه جرياني است
كه حديث زندگاني را مي آفريند
چيزي كه نامش زندگي! است..." "م..."
خوب مي دانم ، كه روايت تكراري آزادي ، به غم ناچيز در پي نان بودن ، نمي ارزد ، در نگاه كارگري كه از سوز آزادي فقط سوز زمستاني را مي شمارد ، كه بر استخوان كودكانش سفير بسته است .
چه همسفر تلخ ِبودن ها و چه همراه شور وشيرين زمانه ي در راه بودن ، باشي باز هم در مسيري گام خواهي زد كه پيش از تو چه بسيار كساني رفته اند و اكنون چه بسيار گامهايي كه از فرط تنگي روزهاي باقيمانده در خود براي ثانيه هاشان قيمتي بسته است ، بيش از آنكه تو به روزهايت خواهي بست...
آري ، اينكه مي گويند ، زندان هست ، اينكه مي گويند قلم را به ديوار بسته اند و بر مصيبت آزادي بغض كرده اند ، اينكه مي گويند " دهانت را مي بويند ، مبادا گفته باشي دوستت دارم " فقط بهانه اي است كه اين روزهاي تكراري را به نگاهي چون هميشه ي روزهايت نبيني ، تو فقط از زندگي سهمي به خود خواهي بست كه ظرفيت تودر آن گنجايش دارد ، پيش از توانت بر خود اجبار تزوير و مبارزه را به رسم شلاق تحميل مكن كه اينكه در توان توست وديعه ي خداست ، نه آزادي...
نمي دانم ، از آزادي بايد گريخت يا كه بر دامانش فرو افتاد ، هر چه هست ، آزادي را نمي توان ديد ، همانگونه كه عدالت را ، چرا كه تعريف تو با من در انگاره ي آزادي دو تاست...همانگونه كه ديد هابيل و قابيل به عدالت پدر دو تا بود...آزادي را نبايد گفت اين است و آن ، آزادي فقط آزادي است ، و نوبتي است كه در نفس كشيدنهايت به ديگري خواهي داد ، در آن هنگام كه هوا رو به اتمام است...آزادي چهارچوب ندارد ، آنچنان كه كارگر پير سقف ندارد و تمام شب خانه ي اوست و كودكاني كه با ساز سرما چه نيك مي رقصند...آزادي حقي است كه تو خواهي داشت كه به حق ديگران شبيخون بي عدالتي نزنی...
نمي دانم و بيش از اين نمي خواهم كه درباره ي آزادي چيزي بگويم ، كه همين اندازه كافي است...
"آنچه كه بايد ديد
با چشم بسته هم
مي شود فهميد...
آنچه كه بايد ديد ، نه از چشم
كه از دريچه ي دل بايد بوييد
از دريچه اي كه بر لوح خاك گرفته اش
حك كرده اند
آدم..." "م..."
م...
به اميد ديدار.