"و كلام آخرم اما
خداحافظي نيست
در پشت اين همه وهم
به گمانم
سلامي است در شروع نبودنهايم..." "م.."
ديروز كه در عصر سرد خيالم ، بر سنگفرش خاطره ها گام مي فرسودم ، ريز و درشت و نيك و زشت خاطره هايم به من طعنه وار مي خنديدند ، از خاطره هايي دور ، تا همين ديروزهايي كه گذشت ، از آن دانشجويي كه دربند بود! ، از تولد شاملو درست 21 آذر 1304 ، از پاييزي كه جان مي كند آرام...
" من در خاطر پاييز آواره ام
و در دوردست آبادي ويراني به من سو مي زند...
آه
آذري است انگار
كه به اردوي دي رسيده است..." "م..."
از خاطره و يادگار ديرين غلامحسين بنان ، از شور زيباي شجريان از آن آذر به ياد ماندني ، روزي كه نامش ماند ، 16 آذر... از قريب نوزده سال پيش ، روز تولدم برادرم ، 12 آذر ، آري آذر براي من پر است از خاطره هايي كه اينك در عصري سرد در خاطري آواره يخ بسته اند به هيچ... و آسمان سرزمين من چه بغضهايي كه در اين سردي به دل نبسته است... راستي تو مي داني ، بارش برف گريستن بغضهايي است كه آسمان در دلش به وديعه كاشته بود و آنقدر دير گريست كه اشكهايش يخ بست ، خشكيد... نه ،،، دنبال مفهومي از اين همه واژه نبايد بود ، چرا كه خسته ام از آزادي ، عدالت ، فقر ، بگذار دمي را خودم باشم ، دمي را براي خودم نفس بكشم ، من آزادم و در دلم بين خنده و بغضم عدالت گذاشته ام ، فقر را از سينه ام زدوده ام و انديشه ام را آزاد گذاشته ام ، به هر آنچه مي خواهد فكر كند حتي انكار خدا و خودم نظاره گر اين همه شور و هياهوي زيستنم... گاهي دلم عصيان مي كند و خنده هايم هرز مي روند ، گاهي دلم زندان مي شود و بغضهايم محصور غرورم مي مانند ، گاهي غرورم خنجر مي زند ، اما اين همه واهمه ، تضاد ، دوست داشتني است ، آذر امسال به اندازه ي يك دنيا با همه آذرها فرق مي كند و اين فرق را فقط من مي بينم چرا كه با تار و پودم حسش مي كنم ، آمده ام اينبار خودم باشم ، همان "م..." كه با او خو گرفته ام ، من از دنياي خودم سير نيستم ، من از آينده ام بيم ندارم ، من از خودم خسته نيستم ، من از هيچ چيز و هيچ كس خسته نيستم ، نه از فقر ، نه از زندان ، نه از آزادي و نه حتي از اعتياد دلگير نيستم ، باور كن هر چيزي زيبايي خودش را دارد ، حتي مرگ هم زيباست ، من حتي هراسم از مردن در سرزمين كه در آن مزد گور كن از جان آدمي بيشتر باشد نمي ترسم ، من از تويي كه هستي و هميشه با مني و تويي كه نيستي و پاك دامني ، كينه اي ندارم ، من از دلهاي سنگ ، ذهنهاي منگ ، خانه هاي تنگ ، دستهاي مرگ و مهمات جنگ نفرتي ندارم ، من از خفتن بر گستره ي زمين پاييز ، بي سقفهاي سنگي بي زار نيستم ، حتي اگر استخوانهايم به آهنگ سرد سرما نيك برقصند... هر روز زندگي ام انگار ، 13 مهر است و دوست داشتني ، من سعي خواهم كرد ، كه فراموش نكنم در كنار ديوانه وار عاشق قرمز بودن ، آبي هم دوست داشتني است و فراموش نخواهم كرد ، اين همه آدم ، هزاران حرف دارند ، كه ارزش شنيدن خواهند داشت...گويا اين سردي شب بر خيالم چنگ مي زند ، كه اينگونه بي نهايت مرا از خودم مي راند به دوردستي كه در خاطره ها موج مي زند... خواسته ام كه خودم باشم و خو كرده ام به آنچه كه دارم ، اين روزها كتاب تاريخ را بسته ام و صفحه هاي حال را ورق مي زنم ، اين روزها دوست دارم كه ياد علا باشم " كه اشكش هنوز و همچنان جاريست " ، دوست دارم ياد شاسوسا باشم " كه دست زندگي را خوانده است" ، مي خواهم خودم را وقف دانسته هايم از خاتون كنم كسي كه هميشه هست ، حتي وقتي كه نيست ... و هزاران دوستي كه دارم ، من در اين روزها آشنايانم را چه بسيار دوست مي دارم ، و دوستانم ، قوم و قبيله ام ، نه ، اصلا همه ي آدمها را دوست دارم ، اين روزها هيتلر را ستايش مي كنم ، ناپلئون را ، قاجارها را ، بگذريم يادم رفته بود كه تاريخ را بسته ام ، من اين روزها همه را ، دوست دارم ، پروانه اي كه بر گستره ي هيچستان سهراب نشسته است ، و همچنان با خودش مي گويد " تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي ، همت كن و بگو ماهي ها ، حوضشان بي آب است..." چقدر دوست دارم اين روزها خودم را هم ، ستايش كنم ، بگذريم اينقدر گفتم كه فراموش كردم گفتني ها را...
" ديشب خوابي نديدم
جز سياهي چشمانت
و بر تلاقي وحشت و بيهودگي
با تو تا سحر
سياهي چيدم..." "م..."
و به رسم سكوت...
" به رسم سكوت آري
راهي سرزمين آرامشم ، كه در آن
شبنم ها از خيال برگهاي پاييز
مي چكند تا احتيال سحر
و از كوچه پس كوچه هاي عادتش
كودكان عشق ، كال مي كنند بر خاك (كال:گودال كوچكي كه كودكان جنوبي در خاك براي بازي مي كنند )
تا چشم مرده اي را خاك كنند
كه هنوز در اين سرزمين آرامش
با ديدگاني باز
به اوج خنديدنهايم!
حسادت مي كند..." " م..."
م...
خدانگهدار.