تبليغاتX
آواز مهر
بي سكوت و بي فرياد ، حرفها هم تو خالي اند -م...-
به نام خدا

"  كاش مي شد بگويي دوستم داري ، مي دانم كه مي داني كه تو را چه اندازه دوست مي دارم ، رفتي بي قيد و غرورم از منت كشيدن ماندنت عاجز است ، رفتي و در نبود تو آيا كسي نيست مرا با خودم آشتي دهد... "
اين روزها خودم نيستم و از اين بدتر نمي شود در خاطر زندگي گنديد...
اين روزهاي كذايي كه بر بام سياه فام آرزوهام ،  رنگي از عزا پاشيده است ، بوي گند سياهي مرا مي آزارد...
از اين دنياي وحشي خسته نيستم ، كه از دنياي آلوده در وحشتش مي شود عمق تلاش براي زندگي را يافت!! ، از خودم خسته ام كه از وحشت جاري در روح دنيا هيچ هم به ارث نبرده ام ، جز از آرزوهاي واهي روييدن محبت ها در سرسراي آفت زده ي انديشه ها... اين روزها كه مي گذرد خودم نيستم ، از خودم بي زارم ، واز تلاطم انديشه ام جزا از آرزوي ساحل داشتن مرا راهي نيست... ساحلي كه در مشت تحجر اسير مانده است... منِ شوريده ي شوم اختر ، چه بايدش بودن ، وقتي كه  زورِ دادن تكراري شهريه ي زنده ماندنش را به رسم عافيت به دندان مي كشد...
جنگاور سلحشور اين روزهاي بي خودم بودن ، كسي جز خودم نيست ، من خودم را در جنگي زبانزدِ انديشه ام ، كشته ام ، ذبح كرده ام و در سلاخ خانه ي روزگار ، خودم را به رسم كشتن انديشه ام ، سلاخي كرده ام...
و در تكرار هميشه ي عاشورا ، سر بريده ي حرفها ، جان فشان آزادي و خيال واهي آزادگي منم...
شمشير من آويخته بر آويزه ي ديوار است و دستار من برنعش خودم گسترانيده گشته است ،  خودم را دشمن ساخته ام ، كشته ام ، بي كندن گوري ، بي كه اشكي باشد ، در بيابان آدمهاي عابر ، زير لگد مال انديشه هاي مترقي رها هشته ام خويشم را...
و خودم بي كه خودم باشم ، آواره ي روزگار ، همراه ثانيه ها ، مي روم تا بي نهايت حرف ، تا جاري ِ عدم در تاريكي و بر دل تابو گشته ي شب فرياد مي زنم ، تابوت من گلبرگهاي تابنده ي مهتاب است ، من خودم نيستم ،‌اين روزها خودم نيستم ، خوب نيستم ، بد نيستم ، خدا نيستم ،  خودم نيستم...
چقدر دلم براي خودم تنگ شده است ،  چقدر دلم مي خواهد اين غرور را كنار زده و حسرتم را به رخ آدميان در كشم ، من خودم را با تمام وجود دوست دارم ، اگر چه خودم نباشم ، دشمني هميشه هست ، اما آيا كسي نيست مرا با خودم آشتي دهد...
و حرفي ديگر كه گلويم را فشرده است به زباني ديگر بيان مي كنم ، باشد كه ناي حرف را بگوش در دهيد ، نه ظاهر فريبنده اش را... غزه در آتش مي سوزد ، آري مي دانم و به همين سبب از جنگ بي زارم ، اما گمانم دل مردمان سرزمين چه اندازه بيشتر در آتش مي سوزد / بر مصيبت اين آتش بغض مي كنم / خدا كند هيچ جا جنگ نباشد و خدا کند کودکان تمام دنیا و حال غزه از آرامش بی نصیب نباشند...
تو را نماينده ي مهر ساخته اند در ايران ، چه مي شود تو را كه گاهي بغض كني بر مصيبت دختران سرزمين پدري...
دختران ايران ، بر گرده ي شُومن هاي لعاب كرده و مردان  دُن ژُوان اين سرزمين در آنسوي آبهاي پارس به فروش مي رسند و مي خرندشان دشمنان قسم خورده ي ايران و ايراني...
" خاتون جان ، من هميشه براي شما احترامي خاص قائل بوده ام ، هم براي شما و هم براي جان جانان عزيز  / درباره ی عشق هم نظری نیست مرا / جز آنکه خدا کند عشق شما و جان جانان تا ابد پایدار باشد..."
م...
به اميد ديدار.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 2:28  توسط م...  | 

به نام خدا

 

دلم شکست

بمیرم

پاییز هم چه غریبانه رفت...

حس می کنم چقدر دلتنگ پاییزم...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نیامده رفتم...

فکرم درد می کند

نه به خاطر دوستی / که من از هر چه دوستی است بی زارم

بلکه

به خاطر آن جمله ی معروف

"مرا به خاطر بسپار"

اگر چه می دانم

ذهنت سرشار فراموشی های من است...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاتون هم رفت / چه بی باکانه گفت و رفت اگر چه ماندنش جز از تکرار هر روزه ی دل چرکین ما نبود که در نبود دوست خاطره اش ماندگار تر است...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاتون بازگشت / اگر چه بازگشتش.......

بی خیال رفیق

رفتن رسم روزگار ماست...

م...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 1:57  توسط م...  |