شب با تمام سكوتش درون غوغاي خود ساخته ي من فرو مي رود و من فروپاشيدم چشمانم فرياد استقلال سر داده اند غرورم طغيان كرده و زبانم از پشت خنجر مي زند... آري من ديگر تاب مقاومت ندارم و بر تلخ نوشته هاي خودم لبخند مي زنم بي آنكه تو بداني لبخند تلخ من از هزار طعنه بدتر است همه در راهيم همچنان كه مي روم با صداي بلند مي گويم من متولد ماه مهرم!!! بوي پيراهنم ، بوي پيراهن يوسف از ميان نسلي سوخته ولي هنوز گنگ مانده ام كه من كيستم كجاي اين قافله ي حيران انساني ام براستي من كيستم... م... خداست پايدار.