براي دختر تنالديه!!
روزگار آنچنان بر مراد دل است ، كه حيفم آمد به نوشتن هدرش دهم!!...
روي ويلچر آهني چسبيده بود ،گاهي مي خنديد و نصيحت مي كرد ، بدم نيامد كمي سربه سرش بگذارم ، هلش دادم ، با سر به زمين خورد ، اما صداي شكستن دلش ، دلم را لرزاند...
روزگاري است كه ديگر دل شكستن دليل نمي خواهد ، براي خنده هم مي شود دلي را شكست ، به سادگي اشتباه نوشتن صادگي...
نه او را ديده ام و نه مي شناسمش و نه حتي مي دانم كه چه دردي مي شكد از اين كارزار با تن خويشتنش ، اما واژه هايش بوي سادگي مي دهند ، بوي شكوهمندي اعتقادي راسخ به پوچي زندگاني...
" سطلهاي تشنه
سطلهاي پر از خالي ِ آب
ملتمسانه طلب آب مي كنند
از دستان لرزان دختري
كه ترس را هم آغوشش كرده بود
انتهايي سرد ، روستايي خاموش ، جنگلي تاريك
انفجار ترس ، آه...
دستهاي ياري را
ديشب تير باران كرده اند
دژخيمان شب...
سيماي دشت ، خاموش
و در افق ديدگان دختر
پرسه مي زند
غروب بي هنگام اميد...
روسري اش را تفکرش ربود...
سرش در پستوي گردني نحيف
از لجن زار ديدگان شهوت مي گريزد...
دختر تنالديه!!!
در سرزمين تمدن
برده نيست ، وسيله است ، وسيله است ، وسيله است..."
تقديم به دوست عزيز و گرانقدرم " دختر تنالديه!!! "
و ديگر ، بهمن را كشته اند ، در امتداد اسفند ، در بوي ناب نوروز ، در دستان چكيده ي فقر...
به همين سادگي
دوست عزيز ، دختر تنالديه ، عيد نوروزت مبارك باد...
ابر بهار را دوست دارم ، فقط به خاطر دلم...
همه ي ابرهاي بهار ، با همه زيبايي ، تقديم شما...
به اميد سلامتي شما
دوستدارت
م...
به اميد ديدار.