<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آواز مهر</title>
<link>http://avazemehr.blogfa.com/</link>
<description>بي سكوت و بي فرياد ، حرفها  هم تو خالي اند -م...-</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 14 Dec 2009 16:20:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>به امید بهار</title>
<link>http://avazemehr.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>به نام خدا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیشتر ها خیلی پیشتر از اینها من بودم و حجم عظیم اتفاق و اکنون این منم خودی که از خود بریده و بر دار تنهایی و حصار دهر که با درد پیمان برادری بسته است آویزان گشته ام...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از دورها غروب دست و ا می زند و من گمان می کنم این خون توست که از شکاف نفرت آسمان بر قبای خورشید پاشیده است....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سارای عزیز من آن م... نیستم من افراز حکایت این روزهام که آسمان مرا به چاپای ابر سوار کرده و پتیاره جلوه می دهد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و مردمی دورتر لعنم می کنند که باعث این درد جز این نیست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این آدمک آدم نام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما خدا شاهد است من همان م... پر واژه هام و این بار پر گشوده ام  به سمای بی کران و از دور گر چه لکه ی سیاهی دیده می شوم لیک من از این بالا همه چیز را سبز و بهاری می بینم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست خوب سارای عزیز به خاطر همه ی فریاد های نا رسیده به گوش تو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرا ببخش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به خاطر خاطر آزرده ات مرا ببخش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به پاس پاسداری شب بیداری ات مرا ببخش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به پاس همه چیز مرا ببخش....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرا که می بیند که آشفته به دنبال همه چیز که جز هیچ نیست می گردم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست عزیز شاسگول از آشنایی با شما خوشحالم امیدوارم دنباله دار باشه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پروانه که رفت خنده هم رفت و خنده که رفت م... هم.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگوییدش بی پروانه شمع چه بایدش کرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این گسترده شعله ی اشتیاق...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من نه عاشقم نه واله ی پروانه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما او اندک امید من بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و هستند کسانی دگر که امیدوارم مرا دریابند که دارم کم کم غرق می شود....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کسی نیست این دختر تنالدیه را برایم پیدا کند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من مانده ام با کشکولی که از همه جز غنچه نمی ستاند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا بهار راه درازی است در پیش...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوباره آذر و دوباره همان حرفهای همیشگی....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستدار شما م...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به امید بهار..........&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Dec 2009 16:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=avazemehr&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>avazemehr</dc:creator>
<guid>http://avazemehr.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سبز سبزم ریشه دارم</title>
<link>http://avazemehr.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>به نام خدا
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منم جاری به رگهای سرزمینم ایران&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون ریشه های سبز بهار...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درخت را کشته اند برادران کاغذی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای خاطر درخت دیگر از شعرهای کاغذی نمی گویم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سبز سبز با همه گلها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فریاد می زنیم خدا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درخت مرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زنده باد درخت...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سبز سبزم ریشه دارم به این خاک&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این خاک آزادگان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این سرزمین ندای بی کران یزدان پاک&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به یاد توبه یاد او یه یاد همه فریاد می زنیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زنده باد زهدان مادرانمان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زنده باد ایران&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زنده باد آزادی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی تا یادم نرفته بگم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پروانه ی هیچستان( لینکش رومی تویند تو پیوندها پیدا کنید) خیلی ازت دلگیرم به خصوص به خاطر این شعرت که گفتی به پایان آمد این دفتر / حکایت بی تو ام باقی نیست....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستدار همه م...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به امید دیدار.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Nov 2009 13:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=avazemehr&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>avazemehr</dc:creator>
<guid>http://avazemehr.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خرافات. نغمه. بهار.نوروز.کوروش.خودم...</title>
<link>http://avazemehr.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>به نام خدا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;«بهار ديگري در راه است...&lt;BR&gt;و روزهاي شوم آخر سال ، آخر سالي که ارزشي نخواهد داشت...&lt;BR&gt;بيچاره ايران ، از هميشه تا هنوز&lt;BR&gt;درگير خرافات بوده است...&lt;BR&gt;چهارشنبه ي شور&lt;BR&gt;جمعه ي موعود ، شنبه ي نحس&lt;BR&gt;سه شنبه ي تخ...&lt;BR&gt;بيچاره ايرن...»&lt;BR&gt;«اسب بهار ، خسته تر از آن است که با رنگينه سبز هميشه اش ، در دشت اسفند ، بار بياندازد...&lt;BR&gt;اسب بهار ، بي يال و بي سوار ، با قصه ي گوي يرقان زده  ، نغمه هاي تکراري...&lt;BR&gt;شاعري نو پا ، خيال پرداز ، دختري عاصي از نمي دانم هاي روزگار ، اين همه شايد بهانه اي شد ، هم کلامش باشيم...&lt;BR&gt;آي ، دخترک ِ ( به رسم عرب ) شاعره ي اين سرزمين ، اين همه احساس تو را من دوست ندارم...&lt;BR&gt;نمي دانم نام اين دخترک خوش ذوق را شنيده ايد ، يا نه...نغمه رضايي »&lt;BR&gt;«اردوي بهار ، در خاطر رنجور آدمهاي اين سرزمين گم شد...&lt;BR&gt;به بيراهه رفت...&lt;BR&gt;باشد ، خاطره اي باشد ، براي روزگاري که جاي برف آسمان ، سپيدي موهاي مان به گل نشسته است...»&lt;BR&gt;«اين روزها خدا خسيس گشته است ، تنگ دستي آسمان هنوز پا به جاست...&lt;BR&gt;دلم براي خودم ، براي لبهايم ، براي عطشهايم نمي سوزد...&lt;BR&gt;من دلم براي کبها مي سوزد...&lt;BR&gt;بيچاره کبکها ، در ظلمات آسمان&lt;BR&gt;براي فرار از مشکلات&lt;BR&gt;برفي ندارند...»&lt;BR&gt;«اسفند ، مارس ، ربيع الاول ، همه در سکوت و بهت انتظار ِ انفجار ِ توپ نوروز مي سوزند...&lt;BR&gt;تمام ديرينه هامان ، ( به جز خرافات ) درست مانند بارش آجيل هاي نوروزي ، در سرزمين شکمهاي حريص ، مي ريزند و من چشماني را مي بينم که ايران را دوست ندارند!!!&lt;BR&gt;چشم بيگانگان!!!!!!!! به مرده ريگ کوروش خيره مانده است...&lt;BR&gt;آي کوروش ، پدر سرزمين ايران زمين ، مرده ريگ تو ، ارثيه ي من نيست...»&lt;BR&gt;«به سنتهاي نيک ، بسيار علاقه دارم ، حال چه مذهبي باشد ، چه ملي....&lt;BR&gt;نوروزتان پيروز...»&lt;BR&gt;«سهم من ازبا تو بودن ، جز سير در خيال و رويا نيست ، که اين همه بيداري ، اين همه ساز ، دريغ مي کنند &lt;BR&gt;لختي خواب تو را ديدن...»&lt;BR&gt;«تازه داشتم عادت مي کردم ، خودم باشم...&lt;BR&gt;فکر مي کنم براي زندگي نياز به تغيير باشد ، تغيير در روح و روانمان ، نه مثل بهار تکراري ، نه مثل تناسخ ثانيه ها ، من تغييري مي خواهم که چيزي جديد باشد ، شايد جديدتر از باورهاي ديرينم جديد تر از عادتهاي کهن سالم ، تازه تر از تاريخ و باستان و پدرانم ، دوست دارم افتخار کنم ، خودم هستم ، نه چيزي وامانده از نسلي طلايي...»&lt;BR&gt;«اين روزهاي پايان سال هم زيباست ، بگذاريم ، زيبايي ، شادي ، خنده ، دوست داشتن ، ميهمان سفره ي امسالمان باشد ، همه بايد بخندند  نه آن خنده ي تلخ...»&lt;BR&gt;« از همه ي اينها که بگذريم ، دلم مي خواهد ، صاف و صادق به همه ي شما بگويم ، نوروزتان پيروز...»&lt;BR&gt;«من از هر چه بايد است بي زارم ، آزادي من قيد ندارد ، پس به رسم نيک ديرينه &quot; من مي خواهم خودم باشم ، بي خيال ، هر چه بادا باد...&quot;»&lt;BR&gt;سال خوبي داشته باشيد&lt;BR&gt;دوستدار شما&lt;BR&gt;م....&lt;BR&gt;به اميد ديدار.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Mar 2009 16:59:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=avazemehr&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>avazemehr</dc:creator>
<guid>http://avazemehr.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای دختر تنالدیه!!!</title>
<link>http://avazemehr.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>به نام خدا
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;براي دختر تنالديه!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزگار آنچنان بر مراد دل است ، كه حيفم آمد به نوشتن هدرش دهم!!...&lt;BR&gt;روي ويلچر آهني چسبيده بود ،گاهي مي خنديد و نصيحت مي كرد ، بدم نيامد كمي سربه سرش بگذارم ، هلش دادم ، با سر به زمين خورد ، اما صداي شكستن دلش ، دلم را لرزاند...&lt;BR&gt;روزگاري است كه ديگر دل شكستن دليل نمي خواهد ، براي خنده هم مي شود دلي را شكست ، به سادگي اشتباه نوشتن صادگي...&lt;BR&gt;نه او را ديده ام و نه مي شناسمش و نه حتي مي دانم كه چه دردي مي شكد از اين كارزار با تن خويشتنش ، اما واژه هايش بوي سادگي مي دهند ، بوي شكوهمندي اعتقادي راسخ به پوچي زندگاني...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; سطلهاي تشنه&lt;BR&gt;سطلهاي پر از خالي ِ آب&lt;BR&gt;ملتمسانه طلب آب مي كنند&lt;BR&gt;از دستان لرزان دختري &lt;BR&gt;كه ترس را هم آغوشش كرده بود&lt;BR&gt;انتهايي سرد ، روستايي خاموش ، جنگلي تاريك&lt;BR&gt;انفجار ترس ،‌ آه...&lt;BR&gt;دستهاي ياري را&lt;BR&gt;ديشب تير باران كرده اند&lt;BR&gt;دژخيمان شب...&lt;BR&gt;سيماي دشت ، خاموش &lt;BR&gt;و در افق ديدگان دختر&lt;BR&gt;پرسه مي زند&lt;BR&gt;غروب بي هنگام اميد...&lt;BR&gt;روسري اش را تفکرش ربود...&lt;BR&gt;سرش در پستوي گردني نحيف&lt;BR&gt;از لجن زار ديدگان شهوت مي گريزد...&lt;BR&gt;دختر تنالديه!!!&lt;BR&gt;در سرزمين تمدن&lt;BR&gt;برده نيست ، وسيله است ، وسيله است ، وسيله است...&quot;&lt;BR&gt;تقديم به دوست عزيز و گرانقدرم &quot;  دختر تنالديه!!! &quot;&lt;BR&gt;و ديگر ، بهمن را كشته اند ، در امتداد اسفند ، در بوي ناب نوروز ، در دستان چكيده ي فقر...&lt;BR&gt;به همين سادگي&lt;BR&gt;دوست عزيز ، دختر تنالديه ، عيد نوروزت مبارك باد...&lt;BR&gt;ابر بهار را دوست دارم ، فقط به خاطر دلم...&lt;BR&gt;همه ي ابرهاي بهار ، با همه زيبايي ، تقديم شما...&lt;BR&gt;به اميد سلامتي شما&lt;BR&gt;دوستدارت&lt;BR&gt;م...&lt;BR&gt;به اميد ديدار.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Feb 2009 01:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=avazemehr&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>avazemehr</dc:creator>
<guid>http://avazemehr.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عشق ، خودم ، غزه ، دختر آريايي ، خاتون...</title>
<link>http://avazemehr.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>به نام خدا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;  كاش مي شد بگويي دوستم داري ، مي دانم كه مي داني كه تو را چه اندازه دوست مي دارم ، رفتي بي قيد و غرورم از منت كشيدن ماندنت عاجز است ، رفتي و در نبود تو آيا كسي نيست مرا با خودم آشتي دهد... &quot;&lt;BR&gt;اين روزها خودم نيستم و از اين بدتر نمي شود در خاطر زندگي گنديد...&lt;BR&gt;اين روزهاي كذايي كه بر بام سياه فام آرزوهام ،  رنگي از عزا پاشيده است ، بوي گند سياهي مرا مي آزارد...&lt;BR&gt;از اين دنياي وحشي خسته نيستم ، كه از دنياي آلوده در وحشتش مي شود عمق تلاش براي زندگي را يافت!! ، از خودم خسته ام كه از وحشت جاري در روح دنيا هيچ هم به ارث نبرده ام ، جز از آرزوهاي واهي روييدن محبت ها در سرسراي آفت زده ي انديشه ها... اين روزها كه مي گذرد خودم نيستم ، از خودم بي زارم ، واز تلاطم انديشه ام جزا از آرزوي ساحل داشتن مرا راهي نيست... ساحلي كه در مشت تحجر اسير مانده است... منِ شوريده ي شوم اختر ، چه بايدش بودن ، وقتي كه  زورِ دادن تكراري شهريه ي زنده ماندنش را به رسم عافيت به دندان مي كشد...&lt;BR&gt;جنگاور سلحشور اين روزهاي بي خودم بودن ، كسي جز خودم نيست ، من خودم را در جنگي زبانزدِ انديشه ام ، كشته ام ، ذبح كرده ام و در سلاخ خانه ي روزگار ، خودم را به رسم كشتن انديشه ام ، سلاخي كرده ام...&lt;BR&gt;و در تكرار هميشه ي عاشورا ، سر بريده ي حرفها ، جان فشان آزادي و خيال واهي آزادگي منم...&lt;BR&gt;شمشير من آويخته بر آويزه ي ديوار است و دستار من برنعش خودم گسترانيده گشته است ،  خودم را دشمن ساخته ام ، كشته ام ، بي كندن گوري ، بي كه اشكي باشد ، در بيابان آدمهاي عابر ، زير لگد مال انديشه هاي مترقي رها هشته ام خويشم را...&lt;BR&gt;و خودم بي كه خودم باشم ، آواره ي روزگار ، همراه ثانيه ها ، مي روم تا بي نهايت حرف ، تا جاري ِ عدم در تاريكي و بر دل تابو گشته ي شب فرياد مي زنم ، تابوت من گلبرگهاي تابنده ي مهتاب است ، من خودم نيستم ،‌اين روزها خودم نيستم ، خوب نيستم ، بد نيستم ، خدا نيستم ،  خودم نيستم...&lt;BR&gt;چقدر دلم براي خودم تنگ شده است ،  چقدر دلم مي خواهد اين غرور را كنار زده و حسرتم را به رخ آدميان در كشم ، من خودم را با تمام وجود دوست دارم ، اگر چه خودم نباشم ، دشمني هميشه هست ، اما آيا كسي نيست مرا با خودم آشتي دهد...&lt;BR&gt;و حرفي ديگر كه گلويم را فشرده است به زباني ديگر بيان مي كنم ، باشد كه ناي حرف را بگوش در دهيد ، نه ظاهر فريبنده اش را... غزه در آتش مي سوزد ، آري مي دانم و به همين سبب از جنگ بي زارم ، اما گمانم دل مردمان سرزمين چه اندازه بيشتر در آتش مي سوزد / بر مصيبت اين آتش بغض مي كنم / خدا كند هيچ جا جنگ نباشد و خدا کند کودکان تمام دنیا و حال غزه از آرامش بی نصیب نباشند...&lt;BR&gt;تو را نماينده ي مهر ساخته اند در ايران ، چه مي شود تو را كه گاهي بغض كني بر مصيبت دختران سرزمين پدري...&lt;BR&gt;دختران ايران ، بر گرده ي شُومن هاي لعاب كرده و مردان  دُن ژُوان اين سرزمين در آنسوي آبهاي پارس به فروش مي رسند و مي خرندشان دشمنان قسم خورده ي ايران و ايراني...&lt;BR&gt;&quot; خاتون جان ، من هميشه براي شما احترامي خاص قائل بوده ام ، هم براي شما و هم براي جان جانان عزيز  / درباره ی عشق هم نظری نیست مرا / جز آنکه خدا کند عشق شما و جان جانان تا ابد پایدار باشد...&quot;&lt;BR&gt;م...&lt;BR&gt;به اميد ديدار.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Jan 2009 22:57:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=avazemehr&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>avazemehr</dc:creator>
<guid>http://avazemehr.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای خاطر پاییز / خاتون</title>
<link>http://avazemehr.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>به نام خدا 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم شکست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بمیرم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پاییز هم چه غریبانه رفت...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حس می کنم چقدر دلتنگ پاییزم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نیامده رفتم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکرم درد می کند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه به خاطر دوستی / که من از هر چه دوستی است بی زارم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بلکه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به خاطر آن جمله ی معروف&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;مرا به خاطر بسپار&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر چه می دانم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ذهنت سرشار فراموشی های من است...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.khatoon-nameh.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;خاتون&lt;/A&gt; هم رفت / چه بی باکانه گفت و رفت اگر چه ماندنش جز از تکرار هر روزه ی دل چرکین ما نبود که در نبود دوست خاطره اش ماندگار تر است...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خاتون بازگشت / اگر چه بازگشتش.......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بی خیال رفیق&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتن رسم روزگار ماست...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;م...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 20 Dec 2008 22:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=avazemehr&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>avazemehr</dc:creator>
<guid>http://avazemehr.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آذر ، برادر ،‌ علا ، خاتون ، پروانه و شاملو...</title>
<link>http://avazemehr.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>به نام خدا 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;و كلام آخرم اما&lt;BR&gt;خداحافظي نيست&lt;BR&gt;در پشت اين همه وهم&lt;BR&gt;به گمانم&lt;BR&gt;سلامي است در شروع نبودنهايم...&quot; &quot;م..&quot;&lt;BR&gt;ديروز كه در عصر سرد خيالم ، بر سنگفرش خاطره ها گام مي فرسودم  ، ريز و درشت و نيك و زشت خاطره هايم به من طعنه وار مي خنديدند ، از خاطره هايي دور ، تا همين ديروزهايي كه گذشت ، از آن دانشجويي كه دربند بود! ، از تولد شاملو درست 21 آذر 1304 ، از پاييزي كه جان مي كند آرام...&lt;BR&gt;&quot; من در خاطر پاييز آواره ام&lt;BR&gt;و در دوردست آبادي ويراني به من سو مي زند...&lt;BR&gt;آه &lt;BR&gt;آذري است انگار&lt;BR&gt;كه به اردوي دي رسيده است...&quot; &quot;م...&quot;&lt;BR&gt;از خاطره و يادگار ديرين غلامحسين بنان ، از شور زيباي شجريان از آن آذر به ياد ماندني ، روزي كه نامش ماند ، 16 آذر... از قريب نوزده سال پيش ، روز تولدم برادرم ، 12 آذر ، آري آذر براي من پر است از خاطره هايي كه اينك در عصري سرد در خاطري آواره يخ بسته اند به هيچ... و آسمان سرزمين من چه بغضهايي كه در اين سردي به دل نبسته است... راستي تو مي داني ، بارش برف گريستن بغضهايي است كه آسمان در دلش به وديعه كاشته بود و آنقدر دير گريست كه اشكهايش يخ بست ، خشكيد... نه ،،، دنبال مفهومي از اين همه واژه نبايد بود ، چرا كه خسته ام از آزادي ، عدالت ، فقر ، بگذار دمي را خودم باشم ، دمي را براي خودم نفس بكشم ، من آزادم و در دلم بين خنده و بغضم عدالت گذاشته ام ، فقر را از سينه ام زدوده ام و انديشه ام را آزاد گذاشته ام ، به هر آنچه مي خواهد فكر كند حتي انكار خدا و خودم نظاره گر اين همه شور و هياهوي زيستنم... گاهي دلم عصيان مي كند و خنده هايم هرز مي روند ، گاهي دلم زندان مي شود و بغضهايم محصور غرورم مي مانند ، گاهي غرورم خنجر مي زند ، اما اين همه واهمه ، تضاد ، دوست داشتني است ، آذر امسال به اندازه ي يك دنيا با همه آذرها فرق مي كند و اين فرق را فقط من مي بينم چرا كه با تار و پودم حسش مي كنم ، آمده ام اينبار خودم باشم ، همان &quot;م...&quot; كه با او خو گرفته ام ، من از دنياي خودم سير نيستم ، من از آينده ام بيم ندارم ، من از خودم خسته نيستم ، من از هيچ چيز و هيچ كس خسته نيستم ،‌ نه از فقر ، نه از زندان ، نه از آزادي و نه حتي از اعتياد دلگير نيستم ، باور كن هر چيزي زيبايي خودش را دارد ، حتي مرگ هم زيباست ، من حتي هراسم از مردن در سرزمين كه در آن مزد گور كن از جان آدمي بيشتر باشد نمي ترسم ، من از تويي كه هستي و هميشه با مني  و تويي كه نيستي و پاك دامني ، كينه اي ندارم ، من از دلهاي سنگ ، ذهنهاي منگ ، خانه هاي تنگ ،‌ دستهاي مرگ و مهمات جنگ نفرتي ندارم ، من از خفتن بر گستره ي زمين پاييز ، بي سقفهاي سنگي بي زار نيستم ، حتي اگر استخوانهايم به آهنگ سرد سرما نيك برقصند... هر روز زندگي ام انگار ، 13 مهر است و دوست داشتني ، من سعي خواهم كرد ، كه فراموش نكنم در كنار ديوانه وار عاشق قرمز بودن ، آبي هم دوست داشتني است و فراموش نخواهم كرد ، اين همه آدم ، هزاران حرف دارند ، كه ارزش شنيدن خواهند داشت...گويا اين سردي شب بر خيالم چنگ مي زند ، كه اينگونه بي نهايت مرا از خودم مي راند به دوردستي كه در خاطره ها موج مي زند... خواسته ام كه خودم باشم و خو كرده ام به آنچه كه دارم ، اين روزها كتاب تاريخ را بسته ام و صفحه هاي حال را ورق مي زنم ، اين روزها دوست دارم كه ياد علا باشم &quot; كه اشكش هنوز و همچنان جاريست &quot; ، دوست دارم ياد شاسوسا باشم &quot; كه دست زندگي را خوانده است&quot; ، مي خواهم خودم را وقف دانسته هايم از خاتون كنم كسي كه هميشه هست ، حتي وقتي كه نيست ... و هزاران دوستي كه دارم ، من در اين روزها آشنايانم را چه بسيار دوست مي دارم ، و دوستانم ، قوم و قبيله ام ، نه ، اصلا همه ي آدمها را دوست دارم ، اين روزها هيتلر را ستايش مي كنم ،‌ ناپلئون را ، قاجارها را ، بگذريم يادم رفته بود كه تاريخ را بسته ام ، من اين روزها همه را ، دوست دارم ، پروانه اي كه بر گستره ي هيچستان سهراب نشسته است ، و همچنان با خودش مي گويد &quot; تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي ، همت كن و بگو ماهي ها ، حوضشان بي آب است...&quot; چقدر دوست دارم اين روزها خودم را هم ، ستايش كنم ، بگذريم اينقدر گفتم كه فراموش كردم گفتني ها را...&lt;BR&gt;&quot; ديشب خوابي نديدم&lt;BR&gt;جز سياهي چشمانت&lt;BR&gt;و بر تلاقي وحشت و بيهودگي&lt;BR&gt;با تو تا سحر&lt;BR&gt;سياهي چيدم...&quot; &quot;م...&quot;&lt;BR&gt;و به رسم سكوت...&lt;BR&gt;&quot; به رسم سكوت آري&lt;BR&gt;راهي سرزمين آرامشم ، كه در آن &lt;BR&gt;شبنم ها از خيال برگهاي پاييز&lt;BR&gt;مي چكند تا احتيال سحر &lt;BR&gt;و از كوچه پس كوچه هاي عادتش&lt;BR&gt;كودكان عشق ، كال مي كنند بر خاك (كال:گودال كوچكي كه كودكان جنوبي در خاك براي بازي مي كنند )&lt;BR&gt;تا چشم مرده اي را خاك كنند&lt;BR&gt;كه هنوز در اين سرزمين آرامش&lt;BR&gt;با ديدگاني باز&lt;BR&gt;به اوج خنديدنهايم!&lt;BR&gt;حسادت مي كند...&quot; &quot; م...&quot;&lt;BR&gt;م...&lt;BR&gt;خدانگهدار.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 08 Dec 2008 01:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=avazemehr&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>avazemehr</dc:creator>
<guid>http://avazemehr.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آزادی</title>
<link>http://avazemehr.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>به نام خدا
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;باريكه ي نگاهي جاري است&lt;BR&gt;كه از دوراهي ترديد و امكان&lt;BR&gt;به سرسراي توانم&lt;BR&gt;پيچيده است...&lt;BR&gt;و اين همه جرياني است&lt;BR&gt;كه حديث زندگاني را مي آفريند&lt;BR&gt;چيزي كه نامش زندگي! است...&quot;  &quot;م...&quot;&lt;BR&gt;خوب مي دانم ، كه روايت تكراري آزادي ، به غم ناچيز در پي نان بودن ، نمي ارزد ، در نگاه كارگري كه از سوز آزادي فقط سوز زمستاني را مي شمارد ، كه بر استخوان كودكانش سفير بسته است .&lt;BR&gt;چه همسفر تلخ ِبودن ها و چه همراه شور وشيرين زمانه ي در راه بودن ، باشي باز هم در مسيري گام خواهي زد كه پيش از تو چه بسيار كساني رفته اند و اكنون چه بسيار گامهايي كه از فرط تنگي روزهاي باقيمانده در خود براي ثانيه هاشان قيمتي بسته است ، بيش از آنكه تو به روزهايت خواهي بست...&lt;BR&gt;آري ، اينكه مي گويند ، زندان هست ، اينكه مي گويند قلم را به ديوار بسته اند و بر مصيبت آزادي بغض كرده اند ، اينكه مي گويند &quot; دهانت را مي بويند ، مبادا گفته باشي دوستت دارم &quot;‌ فقط بهانه اي است كه اين روزهاي تكراري را به نگاهي چون هميشه ي روزهايت نبيني ، تو فقط از زندگي سهمي به خود خواهي بست كه ظرفيت تودر آن گنجايش دارد ، پيش از توانت بر خود اجبار تزوير و مبارزه را به رسم شلاق تحميل مكن كه اينكه در توان توست وديعه ي خداست ، نه آزادي...&lt;BR&gt;نمي دانم ، از آزادي بايد گريخت يا كه بر دامانش فرو افتاد ، هر چه هست ، آزادي را نمي توان ديد ، همانگونه كه عدالت را ، چرا كه تعريف تو با من در انگاره ي آزادي دو تاست...همانگونه كه ديد هابيل و قابيل به عدالت پدر دو تا بود...آزادي را نبايد گفت اين است و آن ، آزادي فقط آزادي است ، و نوبتي است كه در نفس كشيدنهايت به ديگري خواهي داد ، در آن هنگام كه هوا رو به اتمام است...آزادي چهارچوب ندارد ، آنچنان كه كارگر پير سقف ندارد و تمام شب خانه ي اوست و كودكاني كه با ساز سرما چه نيك مي رقصند...آزادي حقي است كه تو خواهي داشت كه به حق ديگران شبيخون بي عدالتي نزنی...&lt;BR&gt;نمي دانم و بيش از اين نمي خواهم كه درباره ي آزادي چيزي بگويم ، كه همين اندازه كافي است...&lt;BR&gt;&quot;آنچه كه بايد ديد&lt;BR&gt;با چشم بسته هم&lt;BR&gt;مي شود فهميد...&lt;BR&gt;آنچه كه بايد ديد ، نه از چشم&lt;BR&gt;كه از دريچه ي دل بايد بوييد&lt;BR&gt;از دريچه اي كه بر لوح خاك گرفته اش&lt;BR&gt;حك كرده اند&lt;BR&gt;آدم...&quot;                        &quot;م...&quot;&lt;BR&gt;م...&lt;BR&gt;به اميد ديدار.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Nov 2008 16:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=avazemehr&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>avazemehr</dc:creator>
<guid>http://avazemehr.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماه تولدم....</title>
<link>http://avazemehr.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>به نام خدا
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مهر ماه آمد با هزار خاطره ي دور و دراز ، با داستان پر نشيب و فراز ، با قصه هاي گرم ، ضجه هاي مدرسه رفتن بي هنگام....&lt;BR&gt;ماه مهر را دوست دارم&lt;BR&gt;سواي دوست داشتنهاي معمول&lt;BR&gt;من متولد ماه مهرم&lt;BR&gt;ماه ترس از تركه هاي اجباري درس ، ماه خشكي لبهاي ترك خورده ي سرد....&lt;BR&gt;21 سال پيش ، در گرم گرم ، خونين گرماي خوزستان ، در شهر دور و كهنه ي مسجد سليمان ، مادري بي تاب كودك بود ، درد داشت ، بر خودش مي لرزيد و پدر در هنگامه ي سخت آشوب آن دوران ، در سرزمين هاي دور به خانواده اش انديشه مي كرد ،‌ نزديكهاي ظهر بود ، كودك مشتاق زندگي نبود ، ولي مادر مشتاق زنده ماندن كودك...&lt;BR&gt;ساعت از 2 گذشته است ، آسمان بغض مي داشت ، هوا ابري بود و هنوز گرمي زمان به پا...&lt;BR&gt;درست ميانه ي ظهر سيزدهمين روز از ماه مهر ، ساعت 2 يا 3 ، كودكي از دل مادر رها گشت ، چشم گشود ، بي بغض ، بي درد ، بي هيچ تفكري در سر ،‌ همين اندازه مشتاق بود كه تجربه اي داشته باشد براي روزگاران آينده اش...&lt;BR&gt;تولد من در 13 مهر 1366 بهانه اي بود براي شادي ، شايد....&lt;BR&gt;و هنوز در التهاب اين تولد شورانگيز ، خودم را بي بهانه اسير زندگي يافته ام...&lt;BR&gt;با اينكه زندگي سخت است ، اما&lt;BR&gt;روز تولدم بهانه اي است براي شادي ، شايد شادي...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مهر&lt;BR&gt;سرآغاز برگريزان همه خاموشي&lt;BR&gt;پيوست تكرار تمام ديرينه هاست&lt;BR&gt;سالگرد ، تولدي بي هنگام &lt;BR&gt;مهر خاموشی این قرنهای تکرار و زیستن است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این شاخه های عمر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;كه در وجودم زبانه مي كشد &lt;BR&gt;تا امتداد سالهاي گذشته ام&lt;BR&gt;از ثانیه های درهمی است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که برای خویش رج زده ام...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و داستان پاییز غصه نمی خواهد&lt;BR&gt;اين همه برگ&lt;BR&gt;اين همه ريزش بي هنگام مرگ&lt;BR&gt;دراين فصل زرد و آتش ها&lt;BR&gt;دليل نمي خواهد&lt;BR&gt;پاييز مشتاق سوختن است... &quot; م... &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واي اي برگهاي خاموش ، به حال من حسادت در خويش نسازيد...&lt;BR&gt;و به قول مشيري&lt;BR&gt;&quot; شب از جنگل شعله ها مي گذشت&lt;BR&gt;حريق خزان بود و تاراج باد&lt;BR&gt;من آهسته در دود شب رو نهفتم&lt;BR&gt;و در گوش برگي كه آرام مي سوخت گفتم&lt;BR&gt;مسوز اينچنين گرم بر خود مسوز&lt;BR&gt;مپيچ اينچنين تلخ بر خود مپيچ&lt;BR&gt;كه گر دست بيداد تقدير كور&lt;BR&gt;تو را مي دواند به دنبال باد&lt;BR&gt;مرا مي دواند به دنبال هيچ &quot; &quot; اثري جاودان از مرحوم مشيري &quot;&lt;BR&gt;عروج كرده ام به آينده اي مبهم ، به آينده اي كه گامهايم به سستي ترس ، از خودش مي ترسد ، تيك و تاك ثانيه هاي در گذر ،‌ حديث تلخي است از هجوم تكراري روزها كه اينگونه بر آستانه ي هزار آرزوي دل مرده ام مي تابد ، با اين همه پاييز را دوست دارم و ماه مهر را ، من متولد ماه مهر ، راهي سرنوشت ، ‌از ميان نسلي سوخته ،‌ به انتظار دستان گرم آشنايي ، روزهايم را چه ساده از هم مي درم...&lt;BR&gt;پشت اين همه سال ، 21 تكرار ، چه بايد كرد&lt;BR&gt;اين تولد شروع هر باره اي است براي تداعي شادي در ذهن گنگ من ، كه آسوده مي گويد ، آي تو كه مي ترسي ، مي نالي ، مي لرزي ، ‌باور كن ، 21 سال براي زندگي كردن وقت زيادي نيست ،‌تو هنوز براي نفس كشيدن فرصت خواهي داشت ، آري تولدم در راه است و من با هزار آرزوي دلمرده ، در انتظار تولدي ديگر از جنس مهرهاي زيبايم ، خواهم نشست ، آي زمان در هم ، چه مي شد اگر سالي مي ماند و 13 مهر....&lt;BR&gt;با تشكر از همه ي دوستاني كه با من بودند ، ماندند و در گريز اين همه تكرار خواهند ماند ، دوستاني گرم ، پروانه ي عزيز ، خاتون مهربان ، شاسوساي بسيار عزيز ( كه هنوز مشتاق بازگشت اويم ) ، علاي گرامي ، درياي خوب و پاك ، پاكت نامه ي دوست داشتني ، &lt;BR&gt;صداي خاموش مهربان ، ساراي خوب ، ناوك عزيز تر از جان ، صدا مي ماند گرامي ، الهه ي مهر دوست خوب ،‌ شاليزار عزيز ، فروزان خوب ، ميناي جنوبي ،‌ و كسي كه مي گويد رفتم ولي مشتاق بازگشت اويم ( ترانــــه ي سكوت ) پارميس خوب ، استاد پورهاشمي عزيز ،‌ سايه و رها و هزار دوستي كه شايد فراموش كرده باشم ، تشكر از حضور گرمتان....&lt;BR&gt;دوستدار همه ي شما&lt;BR&gt;م...&lt;BR&gt;به اميد ديدار.&lt;BR&gt;درود بر شما دوستان عزيز&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 23 Sep 2008 00:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=avazemehr&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>avazemehr</dc:creator>
<guid>http://avazemehr.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چشمهاتان را به پاسداشت صداقت انگار داشته ام...</title>
<link>http://avazemehr.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>به نام خدا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به اعتماد چشمهاتان حكايتي ساخته ام ، اما...&lt;BR&gt;به انصاف دل نظر از دل زائران معرفت اندازيم ، نه از جارچيان معرفت...&lt;BR&gt;به پاس قديسه اي كه هنوز هم در تولد هر باره ي تفكرم ، اوج عرفان محض را تداعي مي كند...&lt;BR&gt;تو مي داني كه را مي گويم؟...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آه &lt;BR&gt;قديسه ي مغضوب&lt;BR&gt;ساحت قداستت را صليب چه مي داند.&lt;BR&gt;آتش عجز&lt;BR&gt;حرير رويش ناگزيرت را چه مي داند.&lt;BR&gt;تو كه در باغچه ي وهم&lt;BR&gt;به آفرينشي درهم&lt;BR&gt;سر به سايش گامهاي معبود نهادي.&lt;BR&gt;درد سوختن تو را نمي دانم&lt;BR&gt;با اين همه&lt;BR&gt;خوب مي دانم&lt;BR&gt;درد نافهمي آدمها چقدر از سوز آتش&lt;BR&gt;سخت تر است.&lt;BR&gt;آه قديسه ي مغلوب&lt;BR&gt;عصمت از بار گناه عاشق بودنت چه مي داند&lt;BR&gt;زنجير و خيانت و جنايت&lt;BR&gt;چه توان بر تنه ي روح تو زدن.&lt;BR&gt;رشد ساقه هاي در بند تو را&lt;BR&gt;با كدامين تيشه ي نافهمي توان از بيخ بردن...&lt;BR&gt;ساقي باستاني من&lt;BR&gt;عاشقي ، باش&lt;BR&gt;اما تفسير حقيقت را&lt;BR&gt;در خرابه ي فهم بر جا گذار&lt;BR&gt;اين ايجاز ايمان را&lt;BR&gt;در پستوي تحجري باستاني&lt;BR&gt;با سوختن خاموشت ، هلاك كن...&lt;BR&gt;كه كورسوي آينده ، آتشت را&lt;BR&gt;ز ياد خواهد برد&lt;BR&gt;آه قديسه ي مظلوم...&lt;BR&gt;م...                                                    ۲/۶/۱۳۸۷                                                                    5:27   بامداد &lt;BR&gt;خدانگهدار.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 23 Aug 2008 01:02:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=avazemehr&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>avazemehr</dc:creator>
<guid>http://avazemehr.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
